بررسی کتاب شازده کوچولو

بررسی کتاب شازده کوچولو

شرف الشمس

بررسی کتاب شازده کوچولو

در این داستان سنت اگزوپری به شیوه‌ای سوررئالیستی به بیان فلسفه خود از دوست داشتن و عشق و هستی می‌پردازد. طی این داستان سنت اگزوپری از دیدگاه یک کودک، که از سیارکی به نام ب۶۱۲ آمده، پرسشگر سؤالات بسیاری از آدم‌ها و کارهایشان است.

بررسی کتاب شازده کوچولو

شازده کوچولو یا شهریار کوچولو یا شاهزاده کوچولو اثر آنتوان دو سنت اگزوپری است که نخستین بار در سپتامبر سال ۱۹۴۳ در نیویورک منتشر شد.

شازده کوچولو

این کتاب به بیش از ۲۸۰ زبان و گویش ترجمه شده و با فروش بیش از ۲۰۰ میلیون نسخه، یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های تاریخ محسوب می‌شود. کتاب شازده کوچولو «خوانده شده‌ترین» و «ترجمه شده‌ترین» کتاب فرانسوی‌زبان جهان است و به عنوان بهترین کتاب قرن ۲۰ در فرانسه انتخاب شده است.

شازده کوچولو

در این داستان سنت اگزوپری به شیوه‌ای سوررئالیستی به بیان فلسفه خود از دوست داشتن و عشق و هستی می‌پردازد. طی این داستان سنت اگزوپری از دیدگاه یک کودک، که از سیارکی به نام ب۶۱۲ آمده، پرسشگر سؤالات بسیاری از آدم‌ها و کارهایشان است.

شازده کوچولو

اگر آثار ادبی را از نظر مضمون و محتوا بتوان به چهار دسته ادبیات غنایی، حماسی ،تعلیمی و عرفانی تقسیم کرد می توان گفت این اثر زیبا و جذاب در گروه ادبیات تعلیمی و عرفانی که البته در بعضی قسمت ها رنگ بویی فلسفی به خود می گیرد قرار دارد آنچه که این کتاب ارزشمند را بیش از پیش جذاب و حیرت انگیز می سازد بیان روان ساده آن است که مضامین و مفاهیم بسیار بلند را در پس خود جای داده شیوه ای که اگزوپری در تبیین پیام خود به کار می برد ،روش تربیت و تعلیم از راه غیر مستقیم است که از دید گاه روانشناسان برترین روش برای تأثیر و دریافت نتیجه مطلوب از مخاطب می باشد.

شازده کوچولو روایت عشق است. روایت عشقی گمگشته و از یاد رفته در قیل و قال تکنولوژی و صنعت روز. روایتی است از سر درگمی آدمی که نه راه می‌شناسد و نه هدف دارد. در این کتاب اگزوپری دنیای آدم بزرگ‌ها را به سخره می‌گیرد و آنها را به خاطر فراموش کردن ارزش‌های اصلی زندگی سرزنش می‌کند. اگزوپری در این کتاب می‌خواهد خبر از فوت کودک درون آدم‌ها بدهد. او می‌خواهد در این کتاب از دوست داشتن و عشق ورزیدن بگوید.

شازده کوچولو

اصلی ترین و مهمترین شخصیت داستان همان گل سرخ است. گلی که تمام داستان بر اثر اختلاف و مشکلات او با شازده کوچولو شکل می گیرد. گل نماد خوبی و سرخ بودنش نماد عشق است. شازده کوچولو یک گل دارد گلی که به گفته ی خودش بسیار ضعیف اما مغرور است. این گل در ذهن  اگزوپری کیست؟ اینکه کتاب و هسته ی اصلی داستان از اتفاقات و زندگی واقعی  اگزوپری ریشه می گیرد تا حدودی غیر قابل انکار است و همانطور که ایده ی سقوط  هواپیما از سقوط هواپیمای او در صحرای لیبی شکل گرفته است بهانه ی خوبی ست برای اینکه گل  سرخ را نیز همسر  او بدانیم، همسری که اگزوپری با او به مشکل برخورد و همین مشکلات بود که بین او و همسرش کدورتهایی ایجاد کرد.

در واقع انتهای اثر حاوی این پیام است که: بشر در نهایت مضطرب است و این اضطراب ناشی از نگرانی از بابت مرگ عشق است. اما خلبان همچنان امیدوار است تا انسان ها روزی کودک درونشان را بیابند: "اگر روزی به آفریقا و به صحرا سفر کردید می توانید آن را بشناسید. و اگر گذارتان به آن جا افتاد، خواهش می کنم شتاب نکنید، لحظه ای چند، درست زیر آن ستاره بایستید! آن وقت اگر کودکی به سوی شما آمد، اگر خندید، اگر موهای طلایی داشت، اگر به سوال های شما جواب نداد، لابد حدس خواهید زد که او کیست. آن وقت محبت کنید و نگذارید که من این همه غمگین بمانم. زود برایم بنویسید که او برگشته است..."

شازده کوچولو

​​​​​​​دیالوگ های ماندگار و زیبای کتاب شازده کوچولو:

من مسئول گلم هستم.

روباه: انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند . اما تو نباید فراموشش کنی.
تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی.

شازده کوچولو گفت: پی دوست میگردم... اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: چیزی است که پاک فراموش شده... یعنی ایجاد علاقه کردن...

روباه گفت: اگر آدم گذاشت اهلیش کنن بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد

شازده کوچولو پرسید: از کجا بفهمم وابسته شدم!
روباه جواب داد: تا وقتی هست نمی فهمی..!

شازده کوچولو پرسید: پس آدمها کجا هستند؟ در صحرا آدم احساس تنهایی میکند !
مار گفت: با آدمها هم احساس تنهایی میکنی..!

شازده کوچولو از گل پرسید: آدم ها کجان؟ 
گل گفت: باد به اینور و آنورشان میبرد!  این بی ریشگی، حسابی اسباب دردسرشان شده!

سوزن‌بان گفت: آدمی‌زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.

شازده کوچولو گفت: گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود، اما ماندنی بود...
این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود.

روباه گفت: آدم بزرگها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند. آدمها همه چیز را همینجور حاضر و آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست...
شازده کوچولو پرسید:
-    چه کار داری می کنی؟
-    می خواره با لحن غم زده ای جواب داد: مِی می زنم.
-    مِی می زنی که چی؟
-    که فراموش کنم.
-    چی را فراموش کنی؟
-    سرشکستگیم را.
-    سرشکستگی از چی؟
-    سرشکستگیِ مِی خواره بودنم را!

شازده كوچولو گفت:
یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
-خودت که می‌دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت
می‌برد..
- روباه گفت :پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده....

  • ۱۵ اسفند ۱۳۹۶
مطالب مشابه

کانال تلگرامی طومار

۰ دیدگاه
دیدگاه ها
دعا و طلسم
هاروس
×