گاهی لازم است به آدم ها فرصت داد تا در جایی که دوست دارند کار کنند. همین کافی ست

وقتی که نیازمندی های یکی از روزنامه ها تازه راه افتاده بود، فقط دوازده صفحه بود؛ سه لت چهار صفحه ای. چند بازاریاب انتخاب کرده بودیم، حدود بیست تا. به آنها می گفتیم هفته ای بیست آگهی بیاورید. آن سال قیمت آگهی نیازمندی ها هزارتومان بود و جمع قیمت آن بیست آگهی می شد بیست هزار تومان. هر بازاریاب هم یک ماه وقت داشت که خودش را به تعداد بیست آگهی در هفته برساند. اگر نمی توانستند به این عدد برسند "شما را به خیر و ما را به سلامت".
آقایی بود، که اسمش را نمی گویم اما از همین جا بهش سلام عرض می کنم. هر وقت ازش می پرسیدیم «تو چند تا آگهی آوردی؟ » با اعتماد به نفس کامل می گفت: «هیچ چی!» حتا خاطرم هست که برمیخاست و خیلی مسلط این "هیچ چی" را می گفت.

مدیرعامل مدام به من می گفت: «اینو بنداز بیرون. کسی که بلند میشه و با اعتماد به نفس میگه من هیچ آگهی ای نیاوردم رو باید بیرون کرد. این اعصاب منو خرد میکنه». اما من می گفتم: «حالا صبرکنیم، کاری که به ما نداره، پسرخوبی هم هست. بهش یه فرصت دیگه بدیم». کمی که گذشت دیدم واقعا هیچ آگهی ای نمی آورد. نزدیک روزهای آخرفرصت یک ماهه اش بود که پیشش رفتم و بعد از کمی مقدمه چینی گفتم: «آقا آخه چرا تو نمی تونی حتا یه دونه آگهی بیاری؟ مگه کجا میری که هیچ آگهی ای پیدا نمی کنی؟» گفت: «می رم دم نمایشگاه ماشینی ها، دم املاکی ها، بیشترین آگهی دهنده به روزنامه همین ها بودند. تمام این ها را زیر و رو می کرد اما آگهی گیرش نمی آمد. گفتم: «یعنی یه نفرم به تو آگهی نداده؟» گفت: «نه».

منطقه ای که برایش در نظر گرفته بودیم را عوض کردیم.

باز هم هیچ فایده ای نداشت. از طرفی به خودم گفتم «این بنده ی خدا زن و بچه داره. این جوری که نمیشه اما از طرف دیگر قوانین اداره هم سرجای خودش بود. سرآخر گفتم: «اگه هفته ی چهارم برسه و هیچ چی نیاری اخراجت می کنن. اون وقت چی کار می خوای کنی؟ اگه بیست تا آگهی نیاری کارت تمومه ها!»

خلاقیت

 

هفته ی چهارم شد. شنبه باز هم راجع به آگهی ازش پرسیدم و وقتی چیزی نگفت، گفتم: «بهترین جایی که دوست داری واسه آگهی گرفتن بری کجاس؟ اصلا بهترین جا که دوست داری باشی کجاس؟» و فکر می کردم یک جا یا محل معقول می گوید. گفت: «اتوبوس شرکت واحد !» - «اتوبوس؟» - «آره، خیلی خوبه» . «چرا؟ چرا اونجا رو دوست داری حالا؟» - «کلا دوست دارم. اتوبوس شرکت واحدو خیلی دوست دارم». من هم از روی لج، نه از روی راهنمایی یا خیرخواهی گفتم: «بروهمون جا. برو تو اتوبوس شرکت واحد!» فردا که آمد سی و دوتا آگهی گرفته بود. سی و دو آگھی، در روز اول ، از مردم ساده داخل اتوبوس . از آن به بعد شروع کرد در اتوبوس آگھی گرفتن.

مثلا به مردم می گفت: «شغل تون چیه؟» و بعد از جواب طرف، می پرسید: «ماشینی چیزی نمی خوای بفروشی؟» از چهل نفر توی اتوبوس با سی نفر صحبت می کرده و از میان آن ها حداقل جواب یک نفرمثبت بوده. هفته ی بعد شصت آگهی آورد؛ همه هم از اتوبوس. بعدها همین آقا یکی از موفق ترین بازاریاب ها شد و در لیست دریافتي حقوق، همیشه یا نفر اول بود یا دوم. درآمد ماهانه اش در آن زمان چندین میلیون تومان شد.

گاهی لازم است به آدم ها فرصت داد تا در جایی که دوست دارند کار کنند. همین کافی ست.
 


بیشتر بخوانید

  • ۳۱ تیر ۱۳۹۷
  • ۰
  • 57 کاربر | امتیاز: 3 از 5
کل نظرات (۰)