اگر پاریس به خاطر کافه ها و گالری هایش مشهور باشد، سومین دلیل این معروفیت، فروشگاه های زنجیره ای هستند

«یک میز برای شما خانم؟ » در کافه لابورس اِ لاوی La Bourse et La Vie (کافه ی پول و زندگی) نشسته و دندانهای سیم کشی شده ی زردش، بیرون زده و از زیر عینکش به من خیره شده است. محقق و مصاحبه کننده ام دستی برایم تکان می دهد و برمی گردد. قرار است با او صحبت کند. ظاهراً داستان تعریف می کند، اما مشخص است که می خواهد من هم آن را بشنوم. داستانهای آشنای بومی و ملیِ قرن هفدهمی، از افسانه ی ژان دولافونتن  Jean de La Fontaine ، ازمرغ ماهیخواری که هیچ چیز نمی خورد، به جز غذای سالم با بهترین کیفیت! با آن عینک دورگردش، دستهایش را به تقلید از مدل ها از هم باز کرده: او پاتریس تاتارد، صاحب کافه سوسایتی است.

تماشای مردم در پاریس

لحظه ای بعد موتورسواری که روی موتور در حال حرکت، با موبایلش حرف می زند، نظرش را جلب می کند. تاتارد انگار خوشش نمی آید. تا موتورسوار بگذرد و دور شود، بدوبیراه نثارش می کند. دوباره به داستانش برمی گردد، چشمکی برایم می زند و ادای مرغِ ماهیخوار را درمی آورد. دوروبریهایش با استیصال به من نگاه می کنند.

در این بعدازظهرِ خنک و خوش رایحه ی ماه ژوئن، درهای کافه کاملاً بازند. دوستش را که جلوی کافه ترمز کرده صدا می زند و با هم صحبت می کنند. حرفهایشان برای موتورسوارهایی که در اطراف ویراژ می دهند هم واضح است. آخرسر، دست می دهند و قصه گوی زبردست ما، برمی گردد و داستان سرایی اش را سر می گیرد.

نگاهی به نقاشیِ روی دیوار می اندازم؛ یک کافه ی پاریسی. نشستن و نگاه کردن به مردم، یکی از خصیصه هایی است که از گذشته در این کافه ها باب بوده و مردم به آن علاقه داشته اند. در سال ۱۸۰۰ ، وقتی که انقلاب صنعتی، پاریس را به یکی از بزر گترین کلان شهرهای جهان تبدیل کرد، «فلانری» به جایگاهی هنری رسید؛ پرسه زدنهای بی هدف و توجه به رهگذران. پرسه زنهایی مثل بالزاک، امیل زولا و بودلر، در این خیابانها پیاده روی می کردند تا به ساحل شرقیِ رود سن برسند؛ جایی که پیاده روهای پهن و گشادش، مکان مناسبی برای پرسه زدن و تماشای مردم بود.

تماشای مردم در پاریس

به عنوان کسی که در ساحل غربی رودخانه ی سن بزرگ شده، همیشه آرزو داشتم در قرن نوزدهم و در دوران آن نویسنده ها زندگی می کردم؛ در خیابانی شبیه به خیابانهای وارن، در منطقه ی نُه شهر، جایی که خانه ی زولا در آن بوده ، یا محله ی خراب و فاسدی که بودلر در آن زندگی می کرده. دلم می خواست آنجا دوچرخه سواری می کردم و در رمانهای آنها فرو می رفتم. این فکرها مرا به دورانی برمی گرداند که داشتم رساله ی دکترایم را در رشته ی ادبیات قرن نوزدهم فرانسه تکمیل می کردم. و حالا، دوباره به پاریس برگشته ام، جایی که قرار است در آن یک پرسه زن قرن بیست و یکمی باشم.

با بولوارهایی شروع کردم که زمانی، محلِ راهپیماییِ خرد هبورژواها بود. مغاز هها و بوتیکهای برندهای معروف دنیا، زیر بالکنهای آهنیِ دس تساز م یدرخشیدند و پاریسیهایی که زیر این بالکنها با عجله راه م یرفتند و سر از توی تلفنهایشان برنمیداشتند.

بعد از آنجا، از بلوار اوسمن Haussmann  دور می زنم و به سمت گالری ویوین Vivienne می روم؛ یکی از مشهورترین گذرهای فرانسه؛ جایی که اکثر بولوارهای بزرگ شهر به آن منتهی می شود، محل آمد و رفت هنرمندان است و مردم می توانند آ نچه برای فروش دارند را تبلیغ کنند.

زیر سقف شیشه ای گالری ویوین، در مقابل کتابفروشیِ قدیمی، کمی پرسه می زنم. انعکاس تصاویر میزهای کافه ای نزدیک آ نجا، در شیشه های کتا بفروشی، اجازه می داد تا مرد جوان بوری را ببینم که بسیار بی نقص و آراسته، پشت میز مجاور نشسته بود و سرش ظاهرا در کتاب بود. من انعکاس تصویر مشتریها را در شیشه می دیدم که هرازگاهی به یکدیگر نگاهی می انداختند. کتابی برداشتم که خودم را با آن مشغول کنم، که نفهمند دزدکی و زیرچشمی زیرنظرشان دارم، و دیگر خیلی دیر بود؛ بی آ نکه بدانم کتاب تصاویر افراد برهنه را برداشته بودم!

مدتی بعد که دوباره مشتریها را نگاه کردم دیدم کم کم کتابهایشان را کنار گذاشته اند و گفت وگوهای کوتاهی را با یکدیگر شروع کرده اند. وقتی داشتم آ نجا را ترک می کردم، دیگر با هم می خندیدند.

تماشای مردم در پاریس

به هر گالری پاریسی ای که سر بزنم، داستان خودش را دارد. در گذر دِ پانوراما Passage des Panoramas، جایی هست که زولا در کتاب نانا به آن اشاره می کند؛ آ نجا زنی را در لباس آبی رنگ مجلل و مجلسی ابریشمی، که خیلی شق و رق، پشت به من روی تراس یک مغازه نشسته بود، زیر نظر گرفتم. انگار منتظر کسی بود. هیچکس نیامد. اطراف گذر در جایی دیگر، که محل تجمع دلال های تمبرهای قدیمی بود، فروشنده ای تنها را دیدم که پشت دخلش نشسته بود و داشت استیک تارتار با شراب قرمز می خورد. شاید مرد زن مُرده ای بود که هنوز به تنهایی عادت نکرده بود، یا داشت شصت وپنچ سالگی اش را انکار می کرد.

اگر پاریس به خاطر کافه ها و گالری هایش مشهور باشد، سومین دلیل این معروفیت، فروشگاه های زنجیره ای هستند، که در قرن نوزدهم، پر از نوآوری بودند و خیلی بیشتر از مکانی فقط برای خریدکردن به شمار می آمدند. در آنها جشن ها و دورهمی هایی برگزار می شد برای دیدن و دیده شدن.

در یکی از قدیمی ترین این فروشگاه ها، دوست دوران کودکی ام را ملاقات کردم؛ در لوبون مارشه Le Bon Marché ، که الهام بخش امیل زولا برای نوشتن رمان «بهشت بانوان » بوده است. امروز بهترین روز برای گذراندن وقت و گردش است، چون حراجها شروع شده و تمام پاریسی ها، پولدار و بی پول، به مغازه ها می آیند. جیمز می گوید در نیویورک و لندن، برچسب قیمت مطرح است، اما اینجا تفاوتها مورد توجه قرار می گیرد. مثلاً دست دوزی ظریفی روی یک کیف، طرح یک شال و چیزهایی از این دست؛ در واقع مجموعه ای از عناصری که زبان تجسمی متفاوت و پیچیده تری با بقیه دارند.

تماشای مردم در پاریس

در حالی که از پله برقی پایین می آییم و به سمت بخش زنانه ی فروشگاه می رویم، جیمز به چند تیپ فرانسوی اشاره می کند: مردی که مشخصات شیک پوشان و مُدروزهای منطقه ی لوماره Le Marais را دارد، با ریش بلند، تی شرت ملوانی و شالگردن فیروزه ای، و بازرگانی نیمه طاس که همراه مادرش به دنبال یک دست کت شلوار می گردد. او با شکوه و ناله می گوید: «ولی مامان، این به اندازه ی مارک سن لورن خوب نیست!» و مادرش با سرزنش می گوید: «همینو بگیر!»

و بعد جیمز یک نفر دیگر را نشان می دهد؛ زن کوتاه قدی با موهای های لایت شده، و آرایش چرب و مرطوب که چین و چروکها را بپوشاند. انگار آخرین زن پاریسیِ باقیمانده از دوران قدیم است. کیف مارک هرمس و شلوار کمربلندش نشان می دهد که اهل محله ی اعیان نشینِ کنارِ برج ایفل، یعنی منطقه ی هفت است و با ثروت موروثی و تمام نشدنی اش زندگی می کند. زن در مغازه ها پرسه می زند، شال و بلوز و کفش برمی دارد و دوباره سر جایش می گذارد. انگار دنبال چیزی می گردد که به لباسهایی که پوشیده بیاید. جیمز با خنده می گوید: «در پاریس حتا تفریح و فراغت هم باید هنرمندانه باشد! »

روز بعد مرا به کافه دوفلور در بلوار سن ژرمن می برد، که هنوز محلی الهام بخش و خاطره انگیز، برای کافه بازهای قدیمی است، و قدمتش به اوایل قرن بیستم برمی گردد. ورودی این کافه بر اساس معماری دوران آرت دکو ساخته شده و زمانی خوشامدگوی روشنفکرانی چون سیمون دوبووار و آلبر کامو بوده است. امروز هم با وجود هجوم گردشگران، هنوز یکی از بهترین جاهای دیدنیِ پاریس است.

چیزی نمی گذرد که سوژه هایمان را پیدا می کنیم: سه پیرمرد شیک پوش با شکمهای بزرگی که زیر کاپشنهایشان ورم کرده، دور میزی روزنامه می خوانند. آنها کامل ترین سوژه ای هستند که می خواستیم؛ تعادلی ظریف بین غرابت با محیط و حفظ هویت. سگ پاکوتاهی برای خرده ریزه ای شیرینی کرواسان زیر پاهایشان وول می خورد. یکی شان با روزنامه به پوزه ی سگ می زند تا جلوی شلوغ بازی و زیاده روی اش را بگیرد و بعد می گوید: »می خوام رمانمو بخونم! « او صاحب کافه است. بدون این که جلب توجه کند، از جایش برمی خیزد، چند قدمی کنار بولوار راه می رود، شانه ای بالا می اندازد و سپس برمی گردد و نگاهی به کافه اش می اندازد. پشت سر ما، مرد جوانی با موهای پیش از موعد سفید شده و عینکی کائوچویی روی صندلی اش لم داده و مثل ما استراق سمع می کند. وقتی تلفنش را برمی دارد که با احتیاط عکسی بیندازد، جیمز آهسته می گوید:  »حالا معلوم شد که یه پرسه زن واقعیه! « و با هم یواشکی می خندیم. اما زود جدی می شود و می گوید: »این یه فلسفه س؛ یه کار مورد علاقه و مرسوم. واسه ما پاریسیا تماشا کردن مردم راهیه که از خودمون بیایم بیرون و یادمون نره که بقیه هم هستن.» همین طور که صحبت می کند، با هم متوجه زنی که در لوبون مارشه دیدیم می شویم. لباسش لنگه ی همانی است که دیروز پوشیده بود، به اضافه ی یک دستبند نقره. او لحظه ای متوجه نگاه جیمز می شود و لبخندی می زند.

تماشای مردم در پاریس

همان طور که به پرسه زدنهایم در خیابانهای پاریس ادامه می دهم، اشعار بودلر احاطه ام می کنند. یکی از معروف ترینشان درباره ی ارتباطی آنی بین مرد و زنی است که بین جمعیت با هم مواجه می شوند و ناگهان همدیگر را گم می کنند:
«نمی دانم کجا رفتی و تو نمی دانی من به کجا می روم
آه ای تویی که می توانستم دوستت داشته باشم
آه ای تویی که این را می دانستی!»
نه این که وارد دنیای رمانها شده باشم، انگار وارد دنیایی تکه تکه شده ام؛ دنیایی از شخصیتهایی که اصلاً نمی دانم کدامشان در حال شکل گرفتنند است و کدام در حال پایان یافتن.

در آخرین روز سفرم، به قبرستان پرلاشز می روم. مجسمه ی ابوالهول پشت شیشه رفته است، چون بسیاری از علاقمندانش، با بوسه زدن باعث خرابی و زوال مجسمه شده اند. آنجا زنی سراپا سیاه پوش را زیر نظر گرفته ام: نشسته و به مجسمه نگاه می کند و اتود می زند. عینک سیاه به چشم دارد و رُژ مسی رنگ زده. بعد از رفتن هرگروهی از کنار مجسمه، نفسی از سر آسودگی می کشد. وقتی از جا بلند می شوم، جلویم را می گیرد: «مادام!  (انگلیسی اش کشدار است) چه لباس قشنگی! » و بعد به قبر اشاره می کند و می گوید:  «مطمئنم او هم دوست داشت، اگر زنده بود. » نگاهی به اتودها می اندازم؛ کنار سنگ قبر اسکار وایلد، چهره ی من کشیده شده.


بیشتر بخوانید

  • ۲۸ تیر ۱۳۹۷
  • ۰
  • 17 کاربر | امتیاز: 2 از 5
کل نظرات (۰)