داستان کوتاه ببین به کی شلیک می کنی؟ اثر هانس دو مه نه گو

داستان کوتاه ببین به کی شلیک می کنی؟ اثر هانس دو مه نه گو

داستان کوتاه ببین به کی شلیک می کنی؟ اثر هانس دو مه نه گو

او از نویسندگان بنام در عرصه ادبیات نوجوانان در ادبیات معاصر آلمانی زبان است. طنز نهفته و آشکار در آثار این نویسنده اتریشی یادآور نوشته های دلنشین اريش کستنر است.

داستان کوتاه ببین به کی شلیک می کنی؟ اثر هانس دو مه نه گو

هانس دو مه نه گو در سال ۱۹۲۶ در وین زاده شد. او از نویسندگان بنام در عرصه ادبیات نوجوانان در ادبیات معاصر آلمانی زبان است. طنز نهفته و آشکار در آثار این نویسنده اتریشی یادآور نوشته های دلنشین اريش کستنر است. او ساده و سر راست می نویسد و می کوشد از دل واقعیت های به ظاهر بی اهمیت طنزی تلخ و نیشدار بیرون کشد. از این نویسنده اتریشی داستانهای کودکانه اتریشی (۱۹۷۸) و ما آشتی می کنیم، (۱۹۸۳) منتشر شده است. داستان ببین به کی شلیک می کنی نخستین اثر دومونه گو به زبان فارسی ست.

ببین به کی شلیک می کنی؟

مردم شهر غربی (وستشتات) همگی در این مسئله اتفاق نظر داشتند که او اصلا به آنها نمی خورد، پابرهنه به آنجا آمده بود با کوله ای روی پشتش و یک گیتار. همین طوری آمده بود به خانه کنسول، که حالا خالی بود و او کلید آن را هم داشت.

«از کجا آورده بود؟ » 

کلید خانه کنسول؟ 

ولی. او نخواهد...

همه اش گیتار می نواخت و به بچه هایی که دورش را گرفته بودند، لبخند می زد. اما بچه ها جواب لبخندش را نمی دادند، جوان بود و ریش سیاهی هم داشت.

مادران بچه های خود را از دور و برش صدا می زدند. بچه ها هم مجبور می شدند از او دور شوند.

دم ندیدین؟ اصلا تو رو به اون چه کار؟ ما که باهاش آشنا نیستیم!»

که تو باهاش حرف زدی! ها!» یکبار، یک بچه خردسال حدود سه ساله که مادرش او را صدا نزده بود، نزدیک مرد ماند و جرأت کرد دو قدمی جلوتر برود؛ مردد انگشتش را به سوی گیتار مرد دراز کند و سیم آن را بنوازد.

مرد گفت: « محکم تر !»

کودک سیم را رها کرد. صدایی بلند و درست و حسابی از آن در آمد. هنوز صدای سیمهای گیتار آرام نگرفته بود که مادر او هم صدایش کرد، دوید او را از زمین کند و هر دو در خانه ای در همان نزدیکی ناپدید شدند.

مرد، صبح روز بعد از خانه بیرون آمد، در را قفل کرد، آمد روی چمنها. دانیل، پسری هفت ساله، با تفنگش آنجا بود. در تفنگش گلوله هایی بود که به محض اینکه ماشه آن را می کشیدی، منفجر می شد و صدا می کرد. دانیل با خودش فکر کرد: «اوناهاش مرده داره میاد. اجازه ندارم باهاش حرف بزنم. آدم بدجنسی

است. حتما بدجنسه، یک مرد بد. » تفنگش را برداشت، گرفت رو به مرد و ماشه آن را چکاند.

ترق! گلوله داخل آن منفجر شد.

مرد لبخندی زد. لحظه ای بعد، سینه اش را گرفت. دو سه قدم تلو تلو خوران عقب رفت و نقش زمین شد، روی زمین غلتی زد و به پشت خوابید..

سکوت دانیل به مرد نگاهی کرد، کمی هم مکث کرد. مرد جنب نخورد.

دانیل این پا و آن پا کرد، بعد بنا گردية جيغ زدن و در رفت، دوید داخل خانه اش. دو زن آنجا بودند، یکی شان مادر دانیل بود

- «چی شده؟» 

به مرد نگاه کردند.

«چه کارت کرده؟» 

«به همین حالا به شوهرم گفتم که ...»

«حرف بزن! چه کارت کرده...؟ »

- اوم ه مرده. من - به اش تیر انداختم. من - به - اش - و او هم ه مرد...»

مردم از خانه های خودشان بیرون آمدند. مردی تفنگ دانیل را از دستش گرفت و مثل متخصصها نگاهی دقیق به آن انداخت، بعد آن را به پسرک پس داد.

گفت: «مزخرفه! فقط به اسباب بازیه! همین! حتی اگر ماشه اش رو فشار بدی، چیزی ازش درنمی آد!»

مرد جمعیت را به کناری زد و خود را به مرد افتاده روی چمنها رساند بلند و با لحنی جدی پرسید: «چتونه، آقا؟ حالتون بده؟» جوابی نیامد.

دانیل هق هق کنان گفت: «اون - - مرده - اوون مممرد... »

مادرش هیس کرد: ساکت!» 

یکی از وستشتاتيها " گفت: «یه چیزی بگید؟» و کتار مرد چمباتمه زد.

دوباره گفت: "نفسش می آد و بلند شد. 

بعد از دانیل پرسید: «حالا بیا تعریف کن چی کارش کردی؟ از اول تا آخر

مادر دانیل گفت: «راحتش بذارید! مثل همیشه داشته بازی می کرده

این یه تفنگ خیلی ساده و بی خطره.

مرد روی زمین افتاده بود و جنب نمی خورد.

دانیل دوباره بنا کرد به سر و صدا در «اینجا بود - داشت می رفت. این آدم بده که ...»

مادرش پرسید: «خب، چه کارت کرد؟

 - «بگو دیگه!» 

- «هیچکار! داشت راه می رفت. منم شلیک کردم.

«به اون؟»

دانیل داد زد: «بله!»

مرد وستشتاتی گفت: «آدم ضعيف البنيه ای است. شاید ترسیده با اینکه قلبش ضعیفه. قضيه فقط همينه

مادر دانیل با صدای بلند گفت: «می خواین بگین که دانیل من....!»

-  خب، این خیلی مهم نیست. این دور و برها حتما پزشکی پیدا می شه. خانم دکتر ساكن مجتمع مسکونی آن طرف تر، همان موقع می رفت ماشینش را از گاراژ در بیاورد. مردم صدایش زدند. به آنها نگاه کرد. اندکی جا خورد، چون نزدیک بین بود، متوجه ماجرا نشد. اندکی جلوتر آمد.

چیزی شده؟این کیه؟ 

تازه وارد خانه کنسول!

همون مرد تازه وارد! چش شده؟ 

دانیل بهش شلیک کرده!

مادر دانیل با عصبانیت غرید: شلیک! او داشته بازی می کرده، هیچ کاری هم به کار این مردی که نداشته. 

خانم دکتر پیراهن مرد را کمی بالا کشید، روی قفسه سینه اش خم شد. گوشش را چسباند به سینه مرد.

دانیل هق هق کنان گفت: «اون - مرده س!» 

همه داد زدند: «ساکت!» 

خانم دکتر گوش خواباند.

بعد بلند شد و گفت: طبیعی است. قلیش طبیعی کار می کند! آسيب مهمی ندیده.

مرد دراز کشیده يكهو بلند شد و به حرف آمد: «هیچی م نیست!»

نشست. چهار زانو زد و نگاه دوستانه ای به جمعیت دور و بر خود کرد «سالمم.. سالم سالم!» مادر دانیل شگفت زده گفت: «عجب مردیکه پررویی!»

مرد "وستشتاتی" فریاد زد: «چی خیال کردید آقای محترم می خواید ما را سر کار بذارید؟ که چی؟

خانم دکتر بلند شد و با عصبانیت به مرد نگاه کرد و پرسید: این بازیها دیگه چیه؟

مرد گفت: «متأسفم، مردم خیلی عجله به خرج دادن و زود شما رو خبر کردن!»

مادر دانیل داد زد: چه افتضاحی! شاید بچه م شوکه می شد. شما حیوونید! شما رذلید! باشه نشونتون می دم !

مرد که هنوز روی زمین بود، گفت: نمی فهمم چی میگین! بچه شما قصد داشت با من بازی کنه.

مادر دانیل داد زد: «نه خیر! به شما شلیک کرد!» 

ولی من امیدوارم بازی باشه. یا؟ وقتی تفنگی را دست بچه ای می دهند انتظار دارید با آن چه کار کند؟ طبيعيه بلافاصله به روی یکی شلیک می کند. کسی هم که دوست دارد همبازی بچه شود، خود را مثل مرده ها به زمین می اندازد. منم گفتم خب حالا وقتشه. بذار به دل بچه عمل کنم.ا

خانم دکتر بدون اینکه حرفی بزند از آنجا رفت. چند نفر از مردم هم دنبالش، بیشترشان سر تکان می دادند و با هم حرف می زدند. حسابی عصبانی بودند، این را به خوبی می شد از قیافه هایشان فهمید.

مرد بر زمین افتاده گفت: «من که از کار شماها سر درنمی آرم!» او هم سرش را تکان می داد.

مرد وستشتاتی گفت: «متأسفم! ابتکار شما اصلا خوب نبود! خیلی هم نابجا بود. با این کار، اصلا در اینجا دوستی پیدا نمی کنید؟ چرا باید بچه ای را اینطور بترسانید؟ 

مرد گفت: «قصدم این نبود. اما شاید بشه طور دیگری همبازی بچه ها شد. شاید در بازیهایی بدون تفنگ!»

مرد به مادر دانیل نگاه کرد

مادر دانیل، اندکی گستاخانه گفت: «این فضوليها به شما نیومده آقا! بچه م هر بازیی که بخواد میکنه! بیا، دانيلا تفنگ رو بردار و...

دانیل داد کشید: «نه!» و تفنگ را برداشت و دور انداخت مادر دانیل گفت: «دانیل! زود تفنگ رو بردار و بیا خونه!» 

دانیل داد زد: «نه!»

زن همسایه گفت: «مؤدب باش! تو که اینقدر پررو نبودی!» دانيل زبانش را برای زن در آورد

عد مادر دانیل مچ دستش را سفت گرفت، تفنگ را برداشت و به طرف خانه به راه افتاد.

خب، دیدی! دیگه با اینجور آدما حرف نمی زنی ها!

« من باهاش حرف نزدم، فقط بهش شلیک کردم. دیگه به این آدما شلیک هم نباید بکنی! به دوستانت شلیک کن!»
 

نویسنده: پریسا سعیدی

  • ۱ دی ۱۳۹۷
مطالب مشابه
۰ دیدگاه
دیدگاه ها
×