35 شعر عاشقانه | شعرهای عاشقانه کوتاه و احساسی 98

35 شعر عاشقانه | شعرهای عاشقانه کوتاه و احساسی 98

35 شعر عاشقانه | شعرهای عاشقانه کوتاه و احساسی 98

35 شعر عاشقانه | شعرهای عاشقانه کوتاه و احساسی 98، اشعار عاشقانه، شعر کوتاه، شعرهای کوتاه عشقی را در طومار بخوانید.

35 شعر عاشقانه | شعرهای عاشقانه کوتاه و احساسی 98

شعر عاشقانه

شعر عاشقانه و احساسی که می توانید از آن برای کپشن اینستاگرام و یا پست های احساسی خود در پروفایل از آنها استفاده کنید.

گفته بودى كه چرا محو تماشاى منى
آنچنان مات كه حتى مژه بر هم نزنى
مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنى

***

شده آيا
به كلنجار نشيني كه چه شد ؟
من به اين دردِ پر ابهام،
دچارم هر شب...
شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک؟ 
من به این چاره ی بیچاره دچارم هرشب

شعر عاشقانه

حس و حال همه ی ثانیه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همه ی فرضیه ها ریخت به هم
در کنار تو قدم می زدم و دور و برم
چشم ها پر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم
پای عشق تو برادر کشی افتاد به راه
شهر، از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم
بغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد و قافیه ها ریخت به هم...
من که هرگز به تو نارو نزدم حضرت عشق
پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟

*** 


من که هرگز به تو نارو نزدم حضرت عشق
پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟

متن عاشقانه و احساسی


من كه اصرار ندارم
تو خودت مختاري
يا بمان، يا كه نرو
يا نگهت مى دارم...

***

عاشق آن است
كه حرفش به عمل ختم شود
ورنه هر مدعىِ لاف زنى عاشق بود...

***

من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم؟
نیک نزدیک بدم، دور چرا افتادم؟
چه گنه کرد دلم کز تو چنین دور افتاد؟
من چه کردم که ز وصل تو جدا افتادم؟
جرمم این دان که ز جان دوست‌ترت می‌دارم
از پی دوستی تو به بلا افتادم
حاصلم از غم عشق تو نه جز خون جگر
من بیچاره به عشق تو کجا افتادم؟
پایمردی کن و از روی کرم دستم گیر
که بشد کار من از دست و ز پا افتادم
تا چه کردم، چه گنه بود، چه افتاد، چه شد؟
چه خطا رفت که در رنج و عنا افتادم؟
چند نالم ز عراقی؟ چه کند بیچاره؟
که درین واقعهٔ بد ز قضا افتادم

متن شعر عاشقانه

منم آن شيخ سيه روز
كه در آخر عمر
لاى موهاى تو گم كرد
خداوندش را...

***


غلط است
هركه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد
دل او خبر ندارد...

***

تو گر گناه من شوى
توبه نمي كنم ز تو
جام لبت بنوشم و
باز گناه مى كنم...

شعر های عاشقانه

عشق يوسف
چه ستم ها به زليخا كه نكرد
ماهرو ، سنگدل است
گرچه پيمبر باشد...

***

آنقدر دوستت دارم
که هرچه بخواهی همان را بخواهم
اگر بروی شادم
اگر بمانی شادتر
تو را شادتر می‌خواهم 
با من یا بی من
بی من اما
شادتر اگر باشی
کمی فقط کمی 
ناشادم و این همان عشق است 
عشق همین تفاوت است
همین تفاوت که به مویی بسته است
و چه بهتر که به موی تو بسته باشد
خواستن تو تنها یک مرز دارد
و آن نخواستن توست
و فقط یک مرز دیگر
و آن آزادی توست
تو را آزاد مى‌خواهم

شعر احساسی

امشب
آرزو میکنم که
فردا و فرداهایش
یادت نرود
که من
آرزوی امشبت بوده ام!
هر سال تو را آرزو میکردم
و تو انگار دوست داشتی آرزوی من بمانی،
براورده نمیشدی!
امشب تو را آرزو نمیکنم
به جایش هزار اتفاقی را که تو در آنها شریکِ من خواهی بود،
آرزو میکنم!
حالا تو بگو
از آرزوهای بزرگ و کوچک امشبت؟
من کجای آرزوهای توام؟

***

توهمانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت
همانندش را... 

اشعار عاشقانه

سوزش چشم من
از لذت زيبايى توست
خيره بر تو شده ام
پلك زدن يادم رفت...

***

چال مى افتد كنار گونه ات
وقتى تبسم مى كنى
نامسلمان ، شهر را
اين چاله كافر كرده است...

***

آن كه مى گفت
منم بهر تو غم خوارترين
چه دل آزارترين شد
چه دل آزارترين...

شعرهای عاشقانه کوتاه

گر زلیخا رخ زیبای تو می‌دید به خواب
یوسفش را همهٔ عمر به زندان میکرد

***

عشق
يك سينه و هفتادو دو سر مى خواهد
بچه بازى ست مگر عشق ؟!
جگر مى خواهد...

متن های عاشقانه

يك نفر پيش فلك
ريش گروه بگذارد
بلكه دست از سر آزردن ما بردارد...

***

من بريدم دل ز تو
اما خدايى جان من
سر به بالين مى نهى
دردى ندارى در دلت ؟

عکس شعر عاشقانه

عشق آن بغض عجيبى ست
كه از دورى يار
نيمه شب بين گلو مانده و
جان مى گيرد...

***

لااقل عاشق معشوقه ى مردم نشويد
كه به فتواى همه
مظهر حق الناس است...

***

غم كه از حد بگذرد
دل حس پيرى مى كند
سن هركس را
غمش اندازه گيرى مى كند...

شعر کوتاه عاشقانه

دلبرا
چون مى روى
دل مى رود
جان مى رود
گر نيايى بي گمان
از عشق ايمان ميرود...

***

شده در اوج جواني
با همين ظاهر شاد
تا گلو گير كسي باشي و
قسمت نشود ؟

شعر عاشقانه مخاطب خاص

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود
شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم
وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

***

از شروعِ اين جهان
مرد از پى زن مى دويد
از پى مردان دويدن را
زليخا باب كرد...

اشعار احساسی و عشقی

رك بگويم از همه رنجيده ام
از غريب و آشنا ترسيده ام
با مرام و معرفت بى گانه اند
من به هر سازى كه شد رقصيده ام
در زمستانِ سكوتم بارها
با نگاه سردتان لرزيده ام...

***

گفته بودى بلدى حال مرا خوب كنى
حال ما خوب خرابست
به آن دست نزن...

***

من نباشم
چه كسى جاى مرا مى گيرد ؟
گاهى از تلخى اين فكر
به هم مى ريزم ...

متن عاشقانه

گفته بودم بى تو مى ميرد دلم اما نمرد
زنده ماند آرى!
ولى ديگر برايم دل نشد...

***

تو مرا ياد كنى يا نكنى
باورت گر بشود يا نشود
حرفى نيست اما
نفسم مى گيرد
در هوايى كه نفس هاى تو نيست

***

زندگي زيباست
اي زيبا پسند
زنده انديشان به زيبايي رسند
آنقدر زيباست اين بي بازگشت
كز برايش مي توان از جان گذشت...

نویسنده: پریسا سعیدی 

  • ۲۰ فروردین ۱۳۹۸
مطالب مشابه
۰ دیدگاه
دیدگاه ها
×