عصرهای تابستان همه برای خوردن عصرانه ی هندوانه و خربزه، به اتاق ما یعنی کارگاه مرتضی ممیز می آمدند

یکی از نیک بختیهای من از دست روزگار در سال ۱۳۵۰ رقم خورد که به همکاری بزرگ مرد گرافیک ایران رفتم، مرتضا ممیز که دست به کار ساختن انیمیشن «آنکه خیال بافت و آنکه عمل کرد» شده بود. گروهی را دعوت کرد که من هم یکی از آنها بودم. این همکاری و حضور در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، سبب آشنایی با بزرگان هنر ایران شد که یا در کانون کار می کردند، یا در دوره های کوتاه برای ساختن فیلم یا تصویرگری کتاب مشغول می شدند. بعد از تمام شدن فیلم مرتضا هم، در کنار استاد دیگرم «فرشید مثقالی» در آتلیه ی گرافیک با «مصطفا اوجى»  و «محمد عدنانى» همکار شدم. در چهار سالی که در کانون کار می کردم، و هم زمان در دوران تحصیل در دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران، عزیزان بسیاری را دیدم، شناختم، دوستی کردیم و زندگی روشن شد:

مرتضی ممیز

استاد مرتضی ممیز

احمدرضا احمدی، نورالدین زرین کلک، عباس کیارستمی، پرویز دوایی، نفیسه ریاحى، سودابه آگاه، سیروس طاهباز، م. آزاد، پرویز نادری، پرویز خائف، ابراهیم فروزش، اسفندیار منفردزاده، بهرام روحانی، محمدرضا نیکفر، فرهاد شیبانی، فیروز ملک زاده، مهدی سماکار، فریدون شهبازیان، حسین علیزاده، احمد پژمان، مسعود معصومی، بهروز غریب پور، دان لافون، آراپیك باغداساریان، اردوان مفید، بهرام بیضایى، ناصر تقوایی، پرویز کلانتری و... علی اکبر صادقی.

البته سالی که من وارد دانشکده شدم بسیاری از این عزیزان فارغ التحصیل شده بودند و در دانشگاه نمی دیدمشان، اما حرف و حدیثشان هنوز بر سر زبانها بود. ما جوانان پر شروشور دانشکده بودیم که هر یک در جایی، مشغول کار شدیم. اتاق ما در ضلع جنوبی طبقه ی دوم ساختمان خیابان ناصر، مشرف به حیاط بود و اتاق اکبر صادقی در ضلع شمالی.

علی اکبر صادقی

استاد علی اکبر صادقی

عصرهای تابستان همه برای خوردن عصرانه ی هندوانه و خربزه، به اتاق ما یعنی کارگاه مرتضی ممیز می آمدند و همه، شادی بود و خوشحالی و دوباره کار و کار و کار. اکبر صادقی از همان موقع نقاش معروفی بود؛ کارگاه پررونقی داشت، از کشیدن سردر سینماها دور شده بود و روی شیشه های بزرگ، برای خانه های بزرگ ویتراى می کشید؛ همچنان از گل و بلبل ها و آدم های برخاسته از نگارگری و قصه های چاپ سنگی.

تمام این عناصر بصری که تا امروز دستمایه ی کارهای او هستند، از حافظه ی تصویری ایرانی برخاسته اند؛ چه در حال و هوای سوررئال و چه واقع گرا. در این چهل وپنج سال که پهلوان اکبر را چه در گفتار یا کردار می شناسم، نقاشیهایش همچنان خودش است، خودِ خودش؛ مهربان، طناز، بذله گو، بی ریا و پرکار. اصلاً پرکاری خاصیت نسل او است.

بی قرار و پرکار، از صبح تا غروب، هنوز، هرروز، کرکره ها را بالا می زند و می نشیند به نقاشی کردن و ساختن کفش و صندلی های غریب. به قول فرشید مثل قلم زنهای بازار اصفهان مدام بر نقره نقش می زند، و بر ارزش نقره می افزاید. دوستش دارم و به دوستی اش افتخار می كنم.
 


بیشتر بخوانید

  • ۱ مرداد ۱۳۹۷
  • ۰
  • 15 کاربر | امتیاز: 2 از 5
کل نظرات (۰)