مرگ فروغ خود کم حواشی نداشت و موکلان چندی در مورد تغسيل او ادعا دارند

فضا بیرونی ست؛ محیطی متروکه و ظاهرا غیرشهری. بی حد و کرانه و حصار و اضلاع محیطی در دوردست و انتهای تصویری شمایی از یک ساختمان و درختان رخ نمایی می کنند. زمان ساعاتی شبیه ساعات آغازین صبح و پگاه است. هوا ظاهرا سرد است و این از پوشش نسبتا سنگین حضار قابل فهم است. آسمان ابری، تیره و درهم کشیده شده، وجه ی دلگیر کننده به عکس بخشیده است. نورها محدود است و عکاس نیز با تمهید گرفتن عکس سیاه و سفید، برشدن تیرگی افزوده است. زمین، دل مرده، سخت، سفت و غیرحاصلخيز است و سقف آسمان کوتاه. گویی عناصر سماوی و زمینی نیزدر سوگ فروغ فرخزاد به ماتم نشسته اند.
موقعیت مبهم و مه آلود است. به طورکلی می توان چهارده نفر را در تصویر شناسایی کرد و تشخيص داد. عکس تصویرگر مردانی است که همگی لباس رسمی بر تن دارند. پالتو یا کت و شلوار همراه با کراوات. آنها چشم انتظار آیینی جمعی هستند. رنگ لباس ها همگی تیرہ اند. گویا افراد برای مراسم ختم یا سوگ آماده شده اند. پوشش افراد و سکنات تن آنان، نمودی ست از طبقه و پایگاه اجتماعی آنان؛ افرادی متعلق به طبقه ی متوسط. همگی ایستاده اند و دست در جیب و دست به سینه، گویی انتظار واقعه ای یا کسی یا وضعیتی را می کشند. هیچ کس کاری انجام نمی دهد و کنشی مرتکب نمی شود. سکون وجه بارز عکس است. سکونی که گویی با نوعی سکوت مالیخولیایی ضمیمه شده است.
چهره ها، اندیشناک و توأم با هراسی خفیف و کنترل شده است. تنهای افراد از یکدیگر، فاصله ی معین و معلومی دارد. گویی افراد در بردار تصویر با فواصل روشنی قرار گرفته اند. افراد گرد هم نیستند و در حال گفت وگو و معاشرت دیده نمی شوند. این جا مکانی ست که افراد صرفا به صورت انفرادی و موقتی گرد هم جمع شده اند. حالتى انبوہ طور که خاصیت آن موقتی بودن اجتماع است. به جز یک نفر و شخصیت در تصویر، باقى همگی نمایی سه رخ یا نیم رخ در عکس دارند، چون به شکل مایل ایستاده اند. از بین چهارده نفر صرف دو نفر به موقعیت عکاس آگاهند و به دوربین به طرز پرسشگر و مظنون می نگرند. بقیه متوجه موقعیت دوربین و عکاس نیستند. آنان همگی به نقطه ای نامعلوم در عکس وخارج قاب خیره شده اند. نقطه ای نه چندان نزدیک که می توان آن را از افق دید حاضران در عکس تشخیص داد. به لحاظ سنی انبوهه میان سال هستند. می توان حدس زد بازه ی سنی افراد حاضر در عکس، چیزی بین سی تا چهل سال باشد.
عکاس فاصله ی اندکی با سوژه های عکس دارد و نگاه دوربین هم تراز است. به بیان دیگر می توان گفت عکاس خود را متعلق به جماعت حاضر در مراسم می داند و ناظرِ صرف نیست، اما آنچه در تصویر بیش از هرنکته ای به چشم می آید و قابلیت خوانش دارد، وجه جنسیتی عکس است. در همین قاب بسته، مردان محیط اجتماعی را تصرف و اشغال کرده اند. به بیان دیگرعکس کاملا مردانه است و غیاب زن در آن بارز و مشهود است. طرفه و تراژیک آن که متوفا یک زن است؛ شاعری نامدار و بلند آوازه در اجتماعی غریب. این ایماژ معرف و نموداری ست از جامعه و زمینه ی اجتماعی زمانه ی عکس. جامعه ای مردسالار و پدرتبار که در آن سواد و اكتساب دانش برای زنان، یک ارزش اجتماعی به حساب نمی آمد و زن عمدتا با نقش های سنتی خانگی و خانوادگی تعریف می شد و هویت می یافت.
در چنین بافتاری فروغ فرخزاد در قامت یک زن فعال اجتماعی، یک تنه در ساحت شعر مدرن ایرانی و غیرکلاسیک یکه تازی کرد. ساختار را درهم شکست و به لحاظ موضوعی و مضمونی طرحی نو درانداخت. شور زنانگی را با شعوراجتماعی درهم آمیخت و عصیانگرانه به طرح موتیف هایی پرداخت که ساختارهای سنتی را به نقد می کشید و موقعیت اسفناک زن را به رشته ی توصیف و تفسیر و تخيل و تغزل در می آورد.
فروغ خلاف آمد زمانه ی خود بود؛ از همین رو همواره در موقعیت غریبگی و حاشیه ای بودن قرار داشت. پیوسته از فهم ناشدن و بی اعتنایی زمانه و مردم خود گلایه می کرد و سر آخر نیز درغربت، چهره در نقاب خاک کشید. فروغ تنها بود؛ همان طور که در عکس تنهاست. وی حتا پس از مرگ نیز توسط مردانی چند احاطه شده است.
مرگ فروغ خود کم حواشی نداشت و موکلان چندی در مورد تغسيل او ادعا دارند. به عبارتی دیگر روایت پس از مرگ او نیز توسط مردان برساخته شده است. برای نمونه فرزانه میلانی می نویسد: «حتا در مورد مراسم تدفین فروغ هم اتفاق نظر نیست.» غوغای اخیر در مورد غسل پیکر فرخزاد نمونه ی دیگری ست از این روایات متناقض. مسعود کیمیایی در مصاحبه ای با روزنامه ی شرق این گونه روایت می کند: «باید فردا برویم از پزشکی قانونی جنازه اش را تحویل بگیریم و تشییع کنیم. اتومبیل خواهرم را می گیرم. نوزده ساله ام. تصديق رانندگی ندارم. همه سوار می شوند. محمدعلی سپانلو، مهرداد صمدی، اسماعیل نوری علاء و احمدرضا احمدی. راه می افتیم به سمت پزشکی قانونی. جنازه را با آمبولانس حمل می کنند. تند می رود. همه جامی مانند. جا مانده ها می روند ظهیرالدوله. ما به دنبال آمبولانس می پیچیم زرگنده. آن جا یک غسالخانه هست. مردی از غسالخانه بیرون می آید و میگوید غسال زن نداریم. باید به مرحوم محرم شوید. خطبه ای خوانده می شود. دو نفر از ما به فروغ محرم می شویم و می شویم برادران او. روی او آب می ریزیم.»

براو ببخشایید /
براو که در سراسر تابوتش /
جریان سرخ ماه گذر دارد /
وعطرهای منقلب شب /
خواب هزار ساله ی اندامش را /
آشفته می کنند بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشی ست /
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
فروغ فرخزاد، از مجموعه ی «تولدی دیگر»

عکس تاریخی مرگ فروغ فرخ زاد

عکس؛ یک روایت تاریخی
عکس متعلق به یحیا دهقان پور است که وقایع نگاری درگذشت فروغ فرخزاد را ثبت کرده است. برطبق شواهد و دانسته ها این جا امام زاده اسماعیل در منطقه ی زرگنده است. عکس طبق گزارشات و روایت افراد پس از واقعه، مربوط است به انتظار برای تغسیل پیکر فروغ فرخزاد، که در سانحه ی رانندگی جان باخته بود. فروغ در روز دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۴۵ در سانحه ای دلخراش در سن سی و دو سالگی فوت می کند و جماعتي در آن تاریخ برای تغسيل، تشییع و تدفینش گردهم می آیند. عکس صرف مربوط است به مراسم و آیین تغسیل فروغ فرخزاد. مراسم تشییع و تدفین، در آرامستان ظهیرالدوله برگزار می شود و خیل عظیمی از همراهان، از برگزاري مراسم تغسیل در امامزاده اسماعیل بی خبر بوده اند و آن روز همگی در ظهیرالدوله تجمع کرده بودند. از همین روست که عکس ، آکنده از جمعیت نیست. حاضران در تصویر، از سمت راست عبارتند از: صفدر تقي زاده، شاهرخ مسکوب، دریا بیگی، احمد عالی، سیروس طاهباز و نجف دریا بندری.
محمدعلی سپانلو در ارتباط با وقایع آن روز توضیح می دهد: «با آن که هوای آن زمان تهران آلودگی امروز را نداشت، اما بر اثر اتومبیل ها یا هر چیز دیگر، سیاه و تاریک شده بود. بیژن الهی بغض کرده بود و غمگین ایستاده بود.»
پوران صلح کل، همسر سیروس طاهبازهم به یاد می آورد: «آن روز خیلی شلوغ بود و برف می آمد. خوب خاطرم هست که وقتی فروغ را از بیمارستان آوردند، من و زنان بسیاری جلوی غسالخانه ایستاده بودیم. زنی از کارکنان غسالخانه بیرون آمد و از ما پرسید کسی اینجا استون دارد؟ می خواست لاک ناخنش را پاک کند. برادرش فریدون، خواهرانش پوران و گلوریا، زن فریدون و باقی اعضای خانواده ی فروغ هم حضور داشتند. در فضای محزون ظهیرالدوله صدای فروغ پخش می شد که شعرهایش را می خواند. همه بودند، حتا کسانی که در مهمانی ها دیده بودم فروغ با آن ها کلنجار می رود و مجله ی آن ها را "پَسټ پرت پنج ریالی" می نامد.»
اسماعیل نوری علاء نیز در مقاله ای با عنوان «بازگویی تدفین یک شاعر در چهل و یک سال پیش می نویسد: «مراسم تشییع جنازه قرار بود صبح جمعه از جلوی پزشکی قانونی در سنگلج انجام شود. نمی شد باور کرد. تمام خیابان خیام تا پله هایی که به زیر زمین کاخ دادگستری می رفت پر از آدم بود. همه تنگ هم ایستاده بودند و در وسط حیاط ساختمان، یک آمبولانس منتظر بود تا فروغ را به آخرین سفرش در دل خیابان های تهران ببرد. جمعیت فشار می آورد و ناآرامی می کرد. تهران تا آن روز تشییع جنازه ای به این مفصلی برای یک شاعر را ندیده بود. بالاخره فروغ را آوردند، پیچیده در یک قالیچه و بی هیچ جعبه و تابوتی. مردم گریه کنان راه باز کردند و اجازه دادند تا پیکر قالی پیچ فروغ را داخل آمبولانس ببرند. به کجا؟ نمی دانستیم. یکی گفت: «می برندش ظهیرالدوله .» هیچ کدام نمی دانستیم ظهیرالدوله کجاست. بین ما تنها خواهر مسعود کیمیایی اتومبیل داشت و ما چند نفر در آن روز سرد بهمن ماه در آن چپیدیم و به سنگلج رفتیم. احمدرضا (احمدی) آرام می گریست و کیمیایی که در این گونه مواقع لکنت زبانش به شدت گل می کرد، تته پته کنان چیزهایی در گوش او می گفت. آمبولانس رسیده بود به نزدیک خیابان دولت که دیدیم علامت گردش به چپ زد و وارد خیابان باریک کنار سینما سیلور سیتی شد. ما هم دنبالش رفتیم. از روی پل رودخانه ی زرگنده رد شدیم و آمبولانس وارد امام زاده که تا آن زمان ندیده بودیمش شد و جلوی ساختمانی وسط گورستانی بی بازدید کننده و پوشیده از برف ایستاد. دیدیم که جز اتومبیل ما و یک اتومبیل دیگر که سه سرنشین داشت هیچ کس با آمبولانس نپیچیده بود. ما وسط امامزاده ای که بعدها فهمیدیم امامزاده اسماعیل نام دارد، ایستاده بودیم.
راننده ی آمبولانس پیاده شد و از پله های ساختمان قدیمی بالا رفت و وارد شد. چند دقیقه بعد در را گشود و از همان بالای ایران گفت: «کی خانواده ی این خانم است؟» همه ی ما به هم نگاه کردیم. یکی از آن سه نفر سرنشین اتومبیل دیگر گفت: «همه رفته اند ظهیرالدوله. ما دو ماشین چون راه را بلد نبودیم دنبال شما آمدیم.» راننده با غیظ پایین آمد و غرغر کنان در عقب آمبولانس را گشود و گفت: «پس باید کمک کنید ببریمش توغسالخانه. ظهیرالدوله مال بعد از کفن و دفنه.» ما چند نفر جلو رفتيم. قالى لوله شده هنوز میان خرت و خورت های کف آمبولانس قرار داشت. راننده پرید بالا و گفت: «سرقالی را بگیرید.» گرفتیم. قالی کوچک بود. وقتی هر گوشه اش را کسی گرفت از هم وا شد. آن وسط فروغ خفته بود. دیدم که تنها سرش نبود که شکسته و خونین میزد. یکی از پاهایش هم شکسته و جورابش را پاره کرده و بیرون زده بود. باز صدای گریه ی احمد بلند شد. هیچ کس حرفی نمی زد. قالی را چند نفره بالا بردیم و از ایوان وارد غسالخانه شدیم.
آن وسط سنگی بود که پیرزنی چادر به کمربسته کنارش ایستاده بود. اشاره کرد که قالی را با مسافرش روی سنگ بگذاریم. بعد نگاه پرسشگر به راننده کرد. راننده گفت: «هیچ کس این خانوم را خبر نکرده که امروز شست و شو داره. میگه نه نفت داره که آب گرم کنه و نه پنبه برای ...» به ما نگریست و دنبال داوطلب می گشت. گفت: «من می روم دنبال نفت. یکی از شماها هم از دواخانه به بسته پنبه بخره.» راه افتاد. کیمیایی به خواهرش گفت: «بریم.» احمدرضا مثل این که تحمل فضا را نداشته باشد گفت: «من هم با شما می آم.» رفتند و پیرزن به ما چند نفر که مانده بودیم و فروغ خفته بر تخت و قالى را نگاه می کردیم گفت: «شماها هم برین بیرون و منتظر شین تا بیان.» بیرون غسالخانه دیگر چنان برفی نشسته بود که همه ی صداها را می کشت و کاشی های گنبد امام زاده را از چشم پنهان می کرد و حالا هم میان آن برف که بی صدا بر زمین و زمان می نشست، ما چند نفر بیرون غسالخانه منتظر بودیم تا کار فروغ تمام شود و برای همیشه بپرد و برود.
بوی پریدن می آمد اما هنوز معنای سفارش فروغ که «پرواز را به خاطربسپار، پرنده رفتنیست» بر ما مکشوف نشده بود. یکی از غریبه ها قوطی سیگاری درآورد و به همه تعارف کرد. یک لحظه دیدم که مثل اعضای خانواده ای شده بودیم که عزیزی را از دست داده است.»
پرویز لوشانی درباره ی فضای حاکم بر ظهیرالدوله می نویسد: «ساعت ده صبح روز چهارشنبه بیست و ششم بهمن ماه است. ساعت نه صبح جنازه را از اداره ی پزشکی قانونی تحویل گرفته اند که بشویند. این جا، یعنی دم در گورستان ظهیرالدوله زمزمه است که تا ساعت ده جنازه به گورستان حمل خواهد شد؛ اما ساعت یازده است و هنوز از فروغ خبری نیست.»
پیکر فروغ سرانجام بعد از ساعت ها تأخیر در ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه، روی شانه های احمد شاملو، سیاوش کسرایی، مهدی اخوان ، سایه ، ساعدی و چند نفر دیگر به آرامگاه ابدی می رسد:
«انجوی شیرازی رفته روی سکوی گور ملک الشعرای بهار و دارد برای مردم حرف می زند. فروغ هنوز زیر طاقه ی شال ترمه در انتظار گور است. در انتظار وداع است.» پس از انجوی شیرازی و قهرمان، صادق چوبک چند کلامی صحبت می کند و با صدای خفه ای می گوید: «خیلی تنها بود. این اواخر اصرار می کرد که بیشتر پیش او برویم. او واقعا شاعر بود» .
پری صابری نیز مراسم تدفین دوست نزدیکش را فراموش نکرده و می نویسد: «مردم از هر سو فشار می آوردند. پیرزنی زیر دست و پا له می شد. دایره لحظه به لحظه تنگ تر می شد و من ناخواسته باسیل جمعیت می رفتم و به گور فروغ نزدیکتر می شدم و ترسی عمیق مرا فرا می گرفت و پاهایم لبه ی آن چاله ی اندوه می لرزید و راه برگشتی نبود. فشار جمعیت بیشتر می شد و سینه چاکان سرک کشیده را به داخل گور پرتاب می کرد. گورکن ها متحير و عاجز، زنده ها را از گور بیرون می کشیدند. جنازه بردوش ها منتظر مانده بودند و من در حل این معما مانده بودم که آیا مردم می خواهند مرگ را از نزدیک لمس کنند، یا با دل وجان می خواستند با شاعرہ ای که در دل ها داشتند تا آخرین قدم بروند و بر زخم ها و ندامت ها و اندوہ شان مرهمی بگذارند؟ فضولی بود یا دلسوزی ؟ احساسات خفته و بیدارآن جمع غریب، هنوز پس از گذشت سی و اندی سال در من باقي است.»
 


بیشتر بخوانید

  • ۱ مرداد ۱۳۹۷
  • ۰
  • 31 کاربر | امتیاز: 4 از 5
کل نظرات (۰)