هرگز از یاد نبریم که استاد صادقی اساساً و عموماً پاسخ نمی دهد، طرح پرسش می کند

آقای علی اکبر صادقی، یک «فیلسوف  نقاش » تمام عیار است. بدون هیچ شک و شبهه، یعنی کسی است که «فلسفه» یا «تفکرات فلسفی»  یا «احساسات فلسفی» را نقاشی می کند، همان طور که دیگری، «منظره» را نقاشی می کند و «منظره ساز» است، یا دیگری که «دردهای اجتماعی» را نقاشی می کند و «نقاش اجتماع گرا» است، و دیگری که «مجردات» را نقاشی می کند و «نقاش غیرموضوعی» است. اما این که چرا بیشتر تأکید دارم بگویم «فیلسوف  نقاش» و نه «نقاش  فیلسوف»، علتش این است که آقای علی اکبر صادقی، سخت مغلوب تفکرات و احساسات فلسفی خویشتن است، و نقاشی می کند، عمدتاً به خاطر آن که فشارهای فلسفی درون را به بیرون، به خطه ی طرح و رنگ بکشاند و نه تمایلات نقاشانه ی خود را به حیطه ی فلسفه.

«انسان ایرانیِ»  فرهیخته اما نه الزاما تحصیل کرده، علی الاصول و غالباً، به دلایل تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و حتا طبیعی، انسانی است فلسفی اندیش، و گاه چنان به سادگی اما از ژرفا سخن می گوید، که گویی «نیچه »ای است گرفتار پیچیدگیهای حیات. آقای علی اکبر صادقی، یک فیلسوف  نقاش به تمام معنی است، نه یک افلاتون؛ همان طور که خیام یک «فیلسوف شاعر»  به تمام معنی است، یعنی کسی است که فشارهای فلسفی درون خود را در صورت شعر، متجلی می کند.

اثار علی اکبر صادقی

«حقیقت»  عرصه ی فلسفه است و «واقعیت» میدانگاه علم. اما هنر، همچون نفس زندگی پهنه ای را در اختیار دارد که در آن پهنه «واقعیت» و «حقیقت»، هردو حقِ حضور دارند، و علت وجودی و کارکرد. گاه در تقابل قرار می گیرند، گاه هم سو می شوند، گاه می رزمند، گاه هماهنگ و هم گام می شوند، آشتی می کنند، به وحدت می رسند، و گاه چنان یکی می شوند که گویی، در این خطه، واقعیت، ناگزیر، زمانی جز حقیقت نخواهد بود و حقیقت، جز واقعیت.

بنابر آنچه گفته شد، بازمی گردم به آثار صادقی، که مسلماً محصول تفکرات او است، و محصول کلنجار رفتنهای نه چندان خودخواسته ی او با خویشتن، با زندگی و مرگ، با بود و شد، با عدل و ظلم، با آزادی و استبداد، با جبر و اختیار، با حقیقت و واقعیت، با زمان، و زمان در زمان، یعنی فلسفیدن او است، البته عطف به تعریفی که از فلسفه دادیم به کمک ابزارهای هنر نقاشی. به این گونه، فلسفه، عمده ی عملکردهای ذهن نقاش را در اختیار خود گرفته است، و یا به تصرف ذهن فعال و جستجوگر نقاش آمده است.

هرگز از یاد نبریم که آقای صادقی اساساً و عموماً پاسخ نمی دهد، طرح پرسش می کند، و اگر گهگاه شک و باورهای مرکب او، ما را به سوی نوعی پاسخ می راند، این پاسخها به سؤالهای کلی نیست و قطعیت ندارد، بلکه اعتقادی است درباره ی سازه ها. درست است: برای آقای صادقی، پرنده ی در حال پرواز، معنایی سوای پرنده ی خسته ی نشسته دارد. به اعتقاد آقای صادقی، در نهایت سادگی، پرنده ای پران، نماد رهایی است، و پرنده ی فرومانده، نماد فروماندگی، اما آقای صادقی با نشان دادن چندین پرنده ی پران در آسمان پهناور، برای این پرسش که آیا «انسان می تواند در پناه نوعی آزادی پرنده وش بی قیدوبند، به سعادت پایدار دست یابد؟» جوابی تدارک ندیده است. صادقی، فقط به شیوه ای فلسفی، با مفهوم پرواز روبه رو شده و این مفهوم را همچون پرسشی فلسفی اما با واژه ها و مصالح نقاشی بیان کرده است. در اینجا، اگر تحلیل های ما منجر به آن می شود که از طریق سازه های فلسفی آقای صادقی به نتایجی به نسبه استوار برسیم، این امر، امری است تحلیلی  تفسیری، و نه یکسره تحلیلی، و نه مستقیما مورد ادعای آقای صادقی. و با کمی دقت و حوصله می توان حس کرد که صادقی در جست وجو است؛ جست وجویی سرسختانه و لجوجانه برای رسیدن به ریشه های حقیقت، ریشه های معنا، ریشه های زندگی، زمان، رنج، آزادی... و دائما هم در معرض "چرایی"ها است. و هر انسان ساده ی فرهیخته که به مقامات عالی فلسفی و پژوهشی نرسیده باشد هم می تواند، به این تعبیر، چنان که عرض کردیم، فیلسوف باشد. و اگر جهت طرح پرسشهای خود، یکی از ابزارهای موجود را برگزید، عطف به وجود همان ابزار، می توان او را «فیلسوف از طریق آن ابزار» دانست. نه فقط خیام ما، و مولوی ما، که فردریک ویلهلم نیچه هم فلسفه را به سرزمین شعر برده است، و عمدتاً شاعرانه بیان کرده است؛ و باخ نیز، در بسیاری از آثار خود، یعنی به یاری موسیقی، از عظمت هستی و شکوه ادراک نشدنی خداوند گفته است.

اما اگر هنرمندی، در آثار خود، این پرسش کلی را عنوان کند که «چرا نظام هستی بر پایه ی ستم می گردد؟ »  و «آیا اصولا چنین گردشی وجود دارد یا این اراده های ساقط یا ضد اراده های بشری است که ستم را همچون امری جبری مقدر کرده است؟» و «آیا جهان، سرانجام، به شکل از عدالت یکپارچه ی پایدار دست خواهد یافت یا خیر؟» در این حال، مسائلی را در ارتباط با حقیقت عنوان کرده است، یعنی در قلمرو فلسفه

یک بار دیگر، واقعیت و حقیقت را به کار می گیریم تا به مسأله ی فلسفی بودنِ نقاشیهای آقای صادقی نزدیکتر شویم: اگر هنرمندی، در یک اثر خود، ستمگریهای شخص معینی، مثلاً هیتلر، استالین یا آخرین سلطان ایران زمین را مطرح می کند، این هنرمند، به یک واقعیت عینی، ملموس، اجتماعی و تاریخی پرداخته است، اما اگر هنرمندی، در آثار خود، این پرسش کلی را عنوان کند که «چرا نظام هستی بر پایه ی ستم می گردد؟» و «آیا اصولا چنین گردشی وجود دارد یا این اراده های ساقط یا ضد اراده های بشری است که ستم را همچون امری جبری مقدر کرده است؟» و «آیا جهان، سرانجام، به شکلی از عدالت یکپارچه ی پایدار دست خواهد یافت یا خیر؟» در این حال، مسائلی را در ارتباط با حقیقت عنوان کرده است، یعنی در قلمرو فلسفه.

نگاهی به آثار آقای صادقی به وضوح ثابت می کند که نقاش ما، سرشار از سؤال است و سؤالهای او هم در باب مسائل جزئی روزمره نیست، بلکه پرسشهایی است کلی، در باب چیستی حیات، نظام هستی، زیبایی، زمان، ظلم، اخلاق، معنا، آرامش، آزادی، حرکت، قدرت، ایمان، امید... در اینجا فهرستی از سازه های اصلی و بنیادی مورد استفاده ی آقای صادقی را ارائه می دهم و در باب برخی از این واژه ها و اصطلاحات که آنها را «الفبای فلسفه ی صادقی» می نامیم، مختصر توضیحی می دهم.

اثار علی اکبر صادقی

سیب
پرمصرف ترین سازه در آثار صادقی است و یکی از پربارترین سازه ها، و نمادی چندوجهی و پرکار. سیب اصطلاحی است که در اغلب جمله های فلسفی صادقی، کارکردی مؤثر و ابدی یافته است. سیب، زمانی پیوسته در مخاطره، زیبایی خدشه پذیر، رهایی، باروری و کمال است، اما کمالی که حتا یک دم بی دغدغه نزیسته است؛ بلوری است بسیار شکستنی و ضربه پذیر. آنقدر ظریف است که گاه، نگاه هم آن را خراش می دهد یا لکه دار می کند. سیب موجودی است سرشار از عطر و رنگ و زندگی، لطافت و ظرافت، اما در محاصره ی کینه مندان و بدکاران و ستمگران. سیب همچون انسان، از یک سو مظهر زیبایی و طهارت است و از سوی دیگر، دائما مورد تهاجم عوامل نفی و مخرب. به کرمها نگاه کن که چه بی رحمانه، زیباییِ درون و بیرون صورت و معنا را مورد بی حرمتی و تجاوز قرار می دهند. اما تا آ نجا که ما می بینیم یعنی می توانیم در کتابها و موزه ها مشاهده کنیم، هیچ نقاشی از آغاز تاریخ نقاشی تا کنون، سیب را این گونه فلسفی و پرباروبر و همه جانبه به کار نگرفته است. با توجه به این سخن «اریک نیوتن» در کتاب «معنای زیبایی» ، می توان گفت که آقای صادقی، گامهای بسیار بلندی در خط بازآفرینی سیب و معنا بخشیدن به آن و در نتیجه پربارتر کردن فرهنگ بشری برداشته است.

اثار علی اکبر صادقی

آب
آقای صادقی، تغییر عمده ای در کارکرد واقعی و نمادین آب نداده است. همان است که از قدیم گفته اند و هنوز می گویند و در فرهنگ ترکیبی و التقاطی آریایی_سامیِ ما، مقامی منحصر به فرد دارد: مظهر روشنایی، صفا، رویش، امید، طهارت، نماد زندگی. صادقی برای آب همان اعتباری را قائل است که فرهنگ اسلامی ما، صراحتا،ً برای آن قائل است: «از آب همه چیز زندگی می یابد.» پاک است و پا ک کننده. آب سرشار از زندگی است، اما نه مسلط بر زندگی و نه خواهان تسلط. در خاکساری، مولایی می کند. خشکی و تشنگی، مانند ستم نسبت به عدالت، پیوسته آب را مورد تهاجم قرار می دهند، و نقاش همانند فرشته ی نگهبان آبها، پیوسته از آب محافظت می کند تا تسلیم خشکی نشود. در فلسفه ی تصویری آقای صادقی، مسأله، به هیچ وجه این نیست که یک نماد کهنه و قدیمی مانند آب همان گونه که بوده پذیرفته شده، یعنی صادقی یک نقاش «دریاساز» یا «دریاچه ساز» نیست، بلکه مسأله این است که صادقی، این نماد حیات و امید را، با وجود خشکیها و خشونتهای مسلط بر پرده هایش، به هر نحو که باشد در گوشه و کنار نگه می دارد. مخاطب حق دارد بگوید: «آیا با این شعارها که صادقی در باب ابر و آب و ریشه می دهد، پا را از خطه ی پرسشهای فلسفی بیرون نمی نهد و آیا احکامی هم صادر نمی کند؟» چرا، اما فراموش نباید کرد که آقای صادقی، طراح ناامیدیها نیست، و پرسشهایش را برای ایجاد یأس پایدار مطرح نمی کند. صادقی می گوید که «با وجود مصائب موجود در جهان، من به عنوان انسان مسئول عصر خویش، قطع امید نمی کنم»  و این سخن، سخن اکثر مردم اندیشمند زمان ما است و سخن آلبر کامو فیلسوف وجودگرا است که: «من هرگز به ناامیدی رضا نداده ام.»

 

ابر
نیرویی از نژاد آب است، ولی «آسمانی» بودنش، آن را قدری با نیروهای فراطبیعی همراه می کند. باز هم مژده ی رویش و باروری است و غلبه بر مرگ و خشکسالی. من مطمئنم، می دانم که آقای صادقی، عناصر پایداری از فرهنگ اسلامی را با ته رنگی از باورهای مذهبی، در قلب خود دارد. ابر، یکی از زنده ترین عناصر این فرهنگ و باور است.

 

درخت
اگر ابر، فضاساز بلامنازعی است که «مژده ی وصل» با خود می آورد؛ مژده ی بارش و رویش و بالش، سایه و سرور، «درخت» نتیجه و حاصل حضور ابر است و آب. درختهای صادقی تقریباً هم شکل، ساده، صمیمی، تا حدی کودکانه و مهربان، با رنگهای سبز فسفریِ پرنشاط، زیر سایه ی ابرهای باران زای پنبه ای، دقیقا و صریحا و به صد زبان، سخن از آن می گویند که هنوز می توان در گوشه هایی از قلب، پنجره هایی به جانب نور گشود و این پنجره ها را باز نگه داشت.

اثار علی اکبر صادقی

گل
گل چیزی است همانند درخت و طبیعتاً به مفهوم میل به رویش و زیبایی. در واقع، آنچه مسأله ی اصلی صادقی است، رویش است و اصرار در روییدن و بالیدن و قد کشیدن.

وارونگی یکی از فعا لترین سازه های معنوی آقای صادقی است، به حدی که انگار، این نقاش را، نیمی از عمر، آویخته از آسمان نگه داشته اند

ریشه
صادقی، با لجبازی و پافشاری شگفت انگیزی، ریشه ها را به لجاج و مبارزه وادار می کند. گاه، اگر با حوصله نگاه و تعقیب کنیم، می بینیم که یک ریشه ی بسیار لاغرِ به ظاهر ناتوانِ یک گل شمعدانی نیمه جانِ در مخاطره، برای رسیدن به آب، رطوبت، ابر، باران، دریا، چشمه، قطره، و یا لااقل نجات از خفگی در تن چوب و سنگ و سیمان، چه راهی را طی می کند، و تن به چه سفری می دهد، و چه مته وار سوراخ می کند، و چه سوهان گونه می تراشد، و چه طناب وار طی طریق می کند؛ حقیقتاً با همان یکدندگی و خیر  سری و امیدی که در اعماق قلب نقاش موج می زند. کشف ارتباط میان ابرها، درختها، گلها، آبها و ریشه ها، فقط قدری صبوری و حوصله می خواهد، و آنگاه خواهیم دید که هیچ نقاشی، در طول تاریخ این گونه از ریشه کار نکشیده است و از آن، به عنوان سازه ای گویا و فلسفی، بهره نگرفته است.

اثار علی اکبر صادقی

اسب
اسب نیز همچون ابر و آب و درخت، نماد آسمانی است. اسب، نیرو است، و فشار و میل به درنوردیدن، گذشتن، جهیدن، پرواز کردن بی بال، عبور از تنگناها... اسب، حرکت قدرتمندانه ی هدفدار است فی المثل اسب سازه ای است که تقریباً هیچ نقاشی نمی تواند خود را از آن برکنار نگه دارد؛ اسب با نمادوارگی شگفت انگیزش و ابعاد گسترده ای که در بیان مفاهیم، موضوعات و سازه های هنری  روان شناختی یافته، هرگز نمی شود که نقاشی را وسوسه نکند، به خصوص نقاشان فراواقع گرا را که حرفی بیش از «صورت»، برای زدن دارند. آقای صادقی از اسب، نه فقط به عنوان یک کلمه یا اصطلاح فلسفی، که گاه همچون جزوه ای سرشار از مفاهیم و مقاصد مختلف بهره می گیرد، لیکن در همه حال، اسب نماد حرکت است و بی تابی و آشفته حالی و میل به سبقت از خویش.

تسلسل
ما در آثار فلسفی آقای صادقی، پیوسته رد پای تسلسل را می بینیم، اما به گمان من، دایره های صادقی، کامل و یکسره بسته نیست. این درست است که ما دوایر «تولد، زندگی، مرگ» را ناگزیر، بسته می بینیم، لیکن اَشکال درون این دایره ها می تواند مملو از رویش و سبزینگی و طراوت و پرواز باشد، یا مملو از تاریکی و کدورت و خشکی و غم. صادقی ضمن طرح دائم این گونه مسائل، مایل است که رویش و طراوت را مشروط به یک مجموعه اقدامات انسانی کند. در تسلیم و ستمگری، تاریکی و غم هست و در مبارزه و ایستادگی، رویش و امید.

وارونگی
صادقی آن قدر اشیای وارونه و آن قدر وارونگی دارد که نیازی نمی بینم به طرح معینی اشاره کنم. وارونگی یکی از فعا لترین سازه های معنوی آقای صادقی است، به حدی که انگار، این نقاش را، نیمی از عمر، آویخته از آسمان نگه داشته اند، اما نکته این است که در هر وارونگی، چیزی است که اصالت را نفی می کند، چیزی ویران شده، به غربت افتاده، بی خویشتن شده، بیهودگی و بطلان پذیرفته. صادقی، وارونگی را همچون ناامیدی می بیند، اما تسلیم آن نمی شود و به تحسین آن برنمی خیزد. آنچه در آینه هست، همان نیست که بیرون آینه.

اثار علی اکبر صادقی

از چند سازه ی اصلی و اساسی دیگر در آثار آقای صادقی فقط نام می برم:
جامه های نظامی و قاجاری، گوی و گویچه، مار، کرم، پرنده، خنجر و شمشیر و کلاهخود، سنگ و سنگی شدن، چوب و چوبینگی، قایق، ماهی، نیزه، تخم مرغ، پنجره، حذف (سر، دست، پا، سایه)، پیچک، رویش، زمان، ساعت شنی، سایه، ماه، بشقابهای قدیمی، تنهایی، صورت درشت نقاش (صادقی، به تقریب، فقط از صورت درشت خود در پرده هایش استفاده می کند)، تعلیق و آویختگی، لنگر و قلاب، سپر، پر، دولایگی، پونز یا میخ یا گل میخ، راه، دون کیشوت (یا همانند او)، ژوکوند (لبخند ژوکوند یا مونولیزا)، آبشار و آبشار نور، آل (یا بختک یا هرچیزی فرضی همانند آلِ خرافات)، تولد. هر سازه، همچنان که گفتیم، تقریباً به طور ثابت، نقشها و وظایف خاص خود را همچون واژه انجام می دهد و نقشها و وظایفی صرفاً احساسی  عاطفی یا طبیعت گرایانه بر عهده نمی گیرد. 

نادر ابراهیمی
 


بیشتر بخوانید

  • ۱ مرداد ۱۳۹۷
  • ۰
  • 52 کاربر | امتیاز: 2 از 5
کل نظرات (۰)