نوروز، بزرگترین جشن باستانی

نوروز، بزرگترین جشن باستانی

نوروز، بزرگترین جشن باستانی

ایرانیان باستان روزهای بسیاری از سال را به انگیزه های گوناگون جشن می گرفتند، و به شادی بر می خاستند، و با پایکوبی و دست افشانی و نغمه سرایی دل خوش می داشتند

نوروز، بزرگترین جشن باستانی

از جشنهای زیبا و بنام آنان، یکی جشنهای دوازده گانه بود، که در هر ماه از سال به روزی که نام آن ماه با آن روز برابر می آمد، دست از کار برمی گرفتند و به سور و شادی می پرداختند. بنابراین با گذشت یک سال دوازده بار روز شادمانی می داشتند، و هریک را چنین می خواندند: فروردینگان، اردیبهشتگان، خردادگان، تیرگان، امردادگان، شهریورگان، مهرگان، آبانگان، آذرجشن، دی جشن، بهمنگان یا بهم نجنه و مردگیران یا مژده گیران.

از این جشنهای دوازده گانه که برشمردیم، تیرگان، مهرگان، بهمنگان و مردگیران زیباتر و دل انگیزتر از دیگران به نمایش درمی آمد و درباره ی آنها افسانه های شیرین تری باز گفته می شد.

تیرگان
این روز را بدان رو جشن می داشتند، چون می گفتند در یک چنین روزی، منوچهر پادشاه ایران با افراسیاب تورانی آشتی کرد و با او پیمان دوستی بست و به همین روز، پهلوانی آرش نام را که بر خاک ایران زمین بی مانند می نمود، و از او نیرومندتر و تیراندازتر یافت نمی شد، از سپاه خود خواست و به او دستور داد تا تیری به چله ی کمان بندد و به سوی خاک توران بیفکند.
آرش به هنگام برآمدن خورشید از پس کوهسار خاور، در شهر آمل برفراز کوه دماوند  که بلندترین کوه بود بر خاک ایران  رفت و تیری پُرتاب بر کمان خود بست و با همه ی توان بازو و نیروی تن زه را کشید و تیر را به سوی خاور پَرتاب کرد. تیر از آمل به مرو رفت و به هنگام غروب خورشید بر کنار آمویه رود، بر زمین فرونشست. فخرالدین اسعد می گوید: 
»اگر خوانند آرش را کمانگیر
که از آمل به مرو انداخت یک تیر « 
بدینگونه مرز میان دو کشور ایران و توران، در روز تیر از ماه تیر روشن و نشانه گذاری شد.

مهرگان
مهر جشن شش روزه بود. نخستین روز را که به شانزدهم ماه مهر می افتاد  »مهرگان عامه « و انجامین روز را که به روز بیست و یکم همان ماه پایان می پذیرفت  »مهرگان خاصه « یا »مهرگان بزرگ « می نامیدند. پارسیان می پنداشتند که در روز مهر از ماه مهر، اهورامزدا زمین را گسترانید و به تن مردمان روان دمید، و  »مَشیا « و  »مَشیانه «، آدم و حوای ایرانیان به همین روز بزادند. نیز در همین روز فریدون به دستیاری کاوه ی آهنگر و یاری مردم بر بیوراسب (ضحاک) ، شاه ستمگر و خونخوار بشورید، و به نیروی ایزدی بر او پیروز بیامد، و او را گرفتار کرد و به کوه دماوند به بند کشید و خود بر اورنگ پادشاهی ایران نشست. دقیقی می گوید:
»مهرگان آمد جشن ملک افریدونا
آن کجا گاو به پروردش بر مایونا «

بهمنگان
بهمن جشن یا بهم نجنه را به بهمن روز جشن می گرفتند در این روز مردم بهمنِ سپید (گون های گیاه) را با شیر پاک و ناآلوده می آمیختند و می خوردند، چون باور داشتند که این خوردنی، هوش را نیرو می بخشد و فراموشی را می برد. عثمان مختاری شاعر سده ی ششم درباره ی آن می گوید:
»بهم نجنه است خیز و می آرای چراغ ری
تا بربچینیم گوهر شادی ز گنج می
این یک دومه سپاه طرب را مدد کنیم
تا بگذرد ز صحرا فوج سپاه دی «

مردگیران
ایرانیان اسفند روز، پنجم اسفند ماه را »مردگیران « یا »مژده گیران « نام می دادند و جشن برپا می داشتند. این جشن از آنِ زنان می بود، چون در این روز زنان بر مردان چیره می شدند و بر ایشان فرمان می راندند و آنچه آرزو به یک سال در دل بیندوخته بودند، از شوهران خود می خواستند، و آنان ناگزیر به فرما نبردن بودند.
همچنین در این روز پارسیان  »نامه ی کژدم « می نوشتند، بدی نگونه که افسونی برای دورکردن و از میان بردن کژدم و جانوران گزنده بر سه نامه می نوشتند و بر روی سه دیوار خانه ی خود  به جز دیوار برابر صدرخانه می چسباندند. برخی پدید آرنده ی نامه ی کژدم را فریدون می دانند و می گویند، او بود که در این روز نوشتن افسون و طلسم را به مردم زمان خود بیاموخت. پاره ای نیز نوح را آورنده ی این آئین می دانند. ابوریحان بیرونی هم، آئین نوشتن  »نامه ی کژدم « را از ایرانیان نمی داند و آن را از نوآوری عامیان می خواند.

به جز دوازده جشنی که یاد شد، ایرانیان جشنهای دیگری نیز می داشتند که به آنها نوروز، سده، جشن نیلوفر، خر مروز، سیرسور و آبریزگان (برخی تیرگان کوچک را آبریزگان می دانند) و گاهنبارها و... می گفتند، و بزرگترین و شادانگیزترین آنها سده و نوروز بود.

نابسامانی گاهشماری و یکجانشینیِ نوروز، در روزگار پادشاهی جلا لالدین ملکشاه سلجوقی  به سامان رسید.  او درسال ۴۶۷ به هشت تن از اخترشناسان و ریاضی دانان بزرگ زمان خود فرمان داد تا به گردهم نشستند و گاهشماری ایران را درست کردند

سده
سده را به آبان روز، دهم بهمن ماه که تا نوروز پنجاه روز و پنجاه شب در پی داشت، جشن می ساختند. منوچهری دامغانی می گوید:
»وینک بیامده است به پنجاه روز پیش
جشن سده، طلایه ی نوروز و نوبهار «
پارسیان، هوشنگ از خاندان پیشدادی را پایه گذار این جشن می دانستند و فردوسی درباره ی آن چنین می گوید:
»شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گِرد او با گروه
یکی جشن کرد آن شب و باده خَورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار «
مردم در این روز آتش بسیار می افروختند و دست بر دست هم می دادند و برگرد آن می چرخیدند و ترانه خوانی می کردند. پادشاهان در چنین روزی مرغان و پرندگان هوایی را می گرفتند و دسته های گیاه و خار بر پایشان می بستند. آنگاه آتش بدان
گیاه می زدند و آنها را در هوا می پراندند تا به دشت و کوه بروند و خار بیابان را به آتش بسوزانند.
آئین این جشن تا به روزگار سلجوقیان کشیده شده و به کار بوده است و اکنون نیز جشن شب چهارشنبه ی پایان سال را به آن شیوه برپا می دارند.

نوروز
نوروز یا روز نو که این گفتار بیشتر برای آن نوشته شده، شکوفه ی خوش رنگ و بوی جشنهای فارسیان می بوده، و امروز نیز سرآمد جشنهای ملی ایرانیان است، و میان مردم همان ارج و گرانی را دارد که در گذشته می داشته است.
این جشن که از کهنترین جشنهای ایران و جهان است، و زمان برگزاری آن به پیش از دوره ی هخامنشیان، به هنگامی که بخش کهن اوستا، کتاب دینی زرتشتیان، فراهم می آمده می رسد، در آغاز بهار به هرمز روز، نخستین روز از ماه فروردین که سال نو بدان آغاز می گرفت، و خورشید به برج بره اندر می شد، و روز و شب برابر می آمد، برپا داشته می شد.
فردوسی می گوید:
»سر سال نو هرمز فرودین
برآسوده از رنج تن، دل ز کین «

نوروز در زمان ساسانیان جایگاهش به یک روز معین از سال استوار نبود، و در میان سال می گشت و هر سال به روزی دگر
می نشست، به گونه ای که در سال ۱۱ هجری برابر با ۶۳۲ مسیحی، هنگامی که یزدگرد سوم، فرجامین پادشاه ساسانی بر تخت نشست، نوروز به شانزدهم حزیران رومی (ماه نهم از سال سریانی) برابر با روز نود و یکم از آغاز بهار افتاده بود. پس از آن نوروز هر چهار سال یک روز پیش افتاد، زیرا به آن زمان سال ایرانی پاک ۳۶۵ روز  دوازده ماهِ سی روزه و پنج روز بهیزک یا پنجه ی دزدیده که به پسِ آن می افزودند  به شمار می آمد و افزونی هر سال خورشیدیِ حقیقی را که نزدیک به شش ساعت بود، از
دست می گذاردند و بدین گونه سال نوشان هر چهار سال یک روز پیشتر آغاز می شد.

 نابسامانی گاهشماری و یکجانشینیِ نوروز، در روزگار پادشاهی جلا لالدین ملکشاه سلجوقی ) ۴۶۵  ۴۸۵ ( به سامان رسید.  او درسال ۴۶۷ به هشت تن از اخترشناسان و ریاضی دانان بزرگ زمان خود، حکیم عمرخیام، حکیم لوکری، میمون بن نجیب واسطی، ابوالمظفر اسفزاری و... که مشاوران او نیز بودند، فرمان داد تا به گردهم نشستند و گاهشماری ایران را درست کردند، و نوروز را به روز آغاز بهار پایدار و استوار نگاه داشتند و بدین گونه تقویمی به نام جلالی یا ملکی که از نزدیکترین سالهای جهان به سال حقیقی خورشیدی است درست شد. درباره ی پیدایی نوروز و کسی که آن را بنیان گذارد، نویسندگان و گویندگان، داستانها و افسانه هایی آورده اند.  بیشترین آنان و همچنین زرتشتیان کنونی ایران، پیدایی نوروز را به زمان پادشاهی پیشدادیان
می دانند، و می گویند جمشید چهارمین شاهنشاه از این خاندان، این روز بس بزرگ را بن افکند. فردوسی آنجا که دربار هی جمشید و پادشاهی او سخن می سراید، چنین می گوید:
»گذر کرد زان پس به کشتی بر آب
ز کشور به کشور برآمد شتاب
چنین سال پنجه بورزید نیز
ندید از هنر بر خرد بسته چیز
همان کردنیها چو آمد پدید
به گیتی جز از خویشتن کس ندید
چو آن کارهای وی آمد به جای
ز جا مهین برتر آورد پای
به فرّ کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون به گردون برافراشتی
چه خورشید تابان میان هوا
نشسته برو شاه فرمانروا
جهان انجمن شد برِ تخت او
فرومانده از فرّ هی بخت او
به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج تن، دل ز کین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین روز فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان یادگار «

ابن بلخی در فارس نامه می نویسد:  »پس بفرمود جمشید تا جمله ی ملوک و اصحاب اطراف و مردم جهان به استخر حاضر شوند، چه جمشید در سرای نو  بر تخت خواهد نشستن و جشن ساختن. و همگان بر این میعاد آ نجا حاضر شدند و طالع نگاه داشت، و آن ساعت که شمس به درجه ی اعتدال ربیعی رسید وقت سال گردش، در آن سرای به تخت نشست، و تاج بر سر نهاد و همه ی بزرگان در پیش او بایستادند

ابن بلخی در فارسنامه در این باره می نویسد:  »پس بفرمود (جمشید)  تا جمله ی ملوک و اصحاب اطراف و مردم جهان به استخر حاضر شوند، چه جمشید در سرای نو بر تخت خواهد نشستن و جشن ساختن. و همگان بر این میعاد آ نجا حاضر شدند و طالع نگاه داشت، و آن ساعت که شمس به درجه ی اعتدال ربیعی رسید وقت سال گردش، در آن سرای به تخت نشست، و تاج بر سر نهاد و همه ی بزرگان در پیش او بایستادند. و جمشید گفت بر سبیل خطبه که ایزد تعالی ورج و بهای ما تمام گردانید و تأیید ارزانی داشت، و در مقابله ی این نعمتها بر خویشتن واجب گردانیدیم که با رعایا عدل و نیکویی فرماییم.

چون این سخنان بگفت همگان او را دعای خیر گفتند و شادیها کردند، و آن روز جشن ساخت و نوروز نام نهاد. و آن سال باز، نوروزآئین شد. و آن روز هرمز از ماه فروردین بود. و در آن روز بسیار خیرات فرمود، و یک هفته متواتر به نشاط و خرمی مشغول بودند.  «
بیرونی در کتاب آثارالباقیه، داستان پدید آمدن این روز را چنین می نویسد: برخی از علمای ایران می گویند سبب اینکه این روز را نوروز می نامند این است که در ایام تهمورس صابئه آشکار شدند و چون جمشید به پادشاهی رسید دین را تجدید کرد و این کار خیلی بزرگ به نظر آمد و آن روز را که روز تازه ای بود جمشید عید گرفت. «و نیز می گوید: »جمشید زیاد در شهرها گردش می کرد و چون خواست به آذربایجان داخل شود بر سریری از زر نشست و مردم به دوش خود آن تخت را می بردند، و چون پرتو آفتاب بر آن تخت بتابید و مردم آن را دیدند، آن روز را عید گرفتند.  «
گفته ی بیرونی با ابن بلخی بر جایِ به تخت نشستن جمشید نمی خواند. فارس نامه جمشید را به استخر می کشاند و آ نجا بر تخت می نشاند. آثارالباقیه جمشید را به آذربایجان می آورد، و او را به آن سرزمین بر فراز اورنگ شاهی می کند. و گویا بیرونی در گفتن این داستان راه را درست پیموده باشد، چون نوشته ی او با نوشته ی بیشتر کسانی که در این راه سخن گفته اند برابری دارد.
نوروز نیز چون مهرگان، عامه و خاصه می داشت.  »نوروز عامه « یا  »نوروز کوچک « نخستین روز فروردین بود، برخی پنج روز آغاز فروردین را »نوروز عامه « می دانستند در بامداد این روز پادشاه جامه ای نو بر تن می پوشید و آن را به گوهرهای رنگارنگ و درخشان می آراست و به تخت فیروزه نشان برمی نشست.
نخستین کسی که بار می یافت تا پیش از هرکس به دربار رود و از شاهنشاه دیدار نماید، موبد موبدان بود که گامش را نیک و زبانش را خوش می پنداشتند و شاه را به دیدار او به شگون می انگاشتند. خیام در نوروزنامه می نویسد:
»آئین ملوک عجم از گاه کیخسرو تا به روزگار یزدجرد که آخرملوک عجم بود، چنان بوده است که روز نوروز نخست کس از مردمان بیگانه، موبد موبدان پیش ملک آمدی با جام زرین پر می، و انگشتری و درمی و دیناری خسروانی، و یک دسته خوید سبزرسته، و شمشیری و تیروکمان، و دوات و قلم، و اسپی و غلامی خو بروی، و ستایش نمودی و نیایش کردی او را به زبان پارسی به عبارت ایشان، چون موبد موبدان از آفرین بپرداختی، پس بزرگان دولت درآمدندی و خدمتها پیش آوردندی. « و باز همو در نوروزنامه، نیایش و آفرین موبد موبدان را که بر شاهنشاه می خواند چنین می آورد: »شها! به جشن فروردین، به ماه فروردین، آزادی گزین، به روان و دین کیان، سروش آورد تو را دانایی و بینایی به کاردانی، و دیر زی با خوی هژیر، و شادباش بر تخت زرین، و انوشه خور به جام جمشید و رسم نیاکان، در همت بلند و نیکوکاری و ورزش داد، و راستی نگا هدار. سرت سبز باد و جوانی چو خوید. اسپت کامگار و پیروز، و تیغت روشن و کاری به دشمن، و باز تگیرا و خجسته به شکار، و کارت راست چون تیر، و هم کشوری بگیر نو، بر تخت با درم و دینار، پیشت هنری و دانا گرامی و درم خوار، و سرایت آباد و زندگانی بسیار. « سپس می افزاید:  »چون این بگفتی چاشتی کردی و جام به ملک دادی، و خوید در دست دیگر نهادی و دینار و درم در پیش تخت او بنهادی، و بدین آن خواستی که روز نو و سال نو هرچه بزرگان اول دیدار چشم بر آن افکنند، تا سال دیگر شادمان و خرم با آن چیزها در کامرانی بمانند، و آن بر ایشان مبارک گردد، که خرمی و آبادانی جهان درین چیزها است که پیش ملک آوردندی. «
در ابوالمحاسن و الاضداد آمده است:  »در هریک از این روزها، پادشاه بازی سپید پرواز می داد، و برای شگون و خجستگی به اندکی شیر ناآلوده و پاک و پنیر نو دهان تازه می کرد. نیز در هر نوروزی دوشیزگان در کوزه ای سیمین، از زیر آسیابها آب برمی داشتند و برای پادشاه می آوردند.  «

»نوروز عامه « که می گذشت،  »نوروز خاص « که ششم فروردین ماه بود خود می نمود. این روز را بدان رو بزرگ می خواندند، چون می گفتند جمشید بدین روز مردم را به بی مرگی و تندرستی و خرمی مژده داد

در این پنج روز (نوروز عامه) شاه مردمان را بار می داد و نیاز و آرزوهای آنان را برمی آورد. دکتر مهدی بیانی در »نمونه ی سخن « به نقل از  »روض ةالمنجمین « شهمردان رازی می نویسد: » آنچه معروف است آن دانند که خسروان چون نوروز بودی بر تخت نشستندی، و پنج روز رسم بودی که حاجت مردم روا کردندی و عطاهای فراوان دادندی. « ابوریحان در التفهیم می گوید: »خسروان بدان پنج روز حقهای حشم و گروهان [و بزرگان] بگزاردندی و حاجتها روا کردندی. « و در اینکه شاهان ساسانی این پنج روز را چگونه می گذراندند در آثارالباقیه می نویسد:  »شاه به روز اول نوروز ابتدا جلوس می کرد و عامه را از جلوس خویش برای ایشان و احسان بدانان می آگاهانید. در روز دوم برای کسانی که از عامه رفیع تر بودند یعنی دهگانان و اهل آتشکده ها جلوس می کرد. در روز سوم از برای اسواران و موبدان بزرگ. روز چهارم از برای افراد خاندان و نزدیکان و خاصان خود. در روز پنجم برای پسر و نزدیکان خویش، و به هریک از اینان درخور رتبت اکرام و انعام می نمود.  «
»نوروز عامه « که می گذشت،  »نوروز خاصه « که ششم فروردین ماه بود خود می نمود. این روز را بدان رو بزرگ می خواندند، چون می گفتند جمشید بدین روز مردم را به بی مرگی و تندرستی و خرمی مژده داد. شاه »نوروز بزرگ « را برای خود و رازداران و همدم های خویش ویژگی می داد، و در این روز با آنان به باده پیمایی و رامشگری و سرخوشی می پرداخت. بیرونی در التفهیم می گوید:  »و ششم فروردین ماه نوروز بزرگ دارند... بدین روز خلوت کردندی خاصگان را. « و شهمردان رازی می گوید: » و چون این پنج روز بگذشتی (شاه و شایستگان) به لهوکردن و باده خوردن مشغول شدندی. «

به همین روز فرستادگان شاه بند از پا و دست بخشودگان شاهنشاه می گشودند و در زندانها و بازداشتگاه ها را به سویشان باز می کردند تا به خانه های خود نزد زن و فرزندانشان بروند.
بیست وپنج روز پیش از این که سال جوان بشود و بهار رخسار بنماید و جشن نوروزی پیش بیاید، درباریان را آئین بود که دوازده ستون از خشت خام  که گویا آنها را برابر با دوازده ماه سال برمی گزیدند در سرای پادشاه برپا می داشتند و روی هریک از آنها مشتی از دانه های گندم، جو، برنج، باقلا، ماش، کنجد، عدس، کافیشه، ارزن، ذرت، لوبیا و نخود می کاشتند. دانه ها اندک اندک جوانه می زدند و از درون خاک و گل سر بیرون می آوردند، و به درخشیدن آفتاب بهاری، سبزه هایی رسیده و بلند می بودند.

در نوروز بزرگ، درباریان سبزه ها را با سرودخوانی و نغمه گری می چیدند و بر کف سرای شاهی می پراکندند، و بدین گونه طری و سرسبزی را به دربار پادشاه راه می دادند. هریک از این دوازده گونه سبزه که بلندتر و سبزتر می شد، گمان داشتند که در سال نو، فرآورده ی آن ارزا نتر و فزونتر خواهد شد.

سبزه ها تا مهرروز، روز شانزدهم فروردین بر کف سرای پادشاهی پاشیده بود. در آن روز آنها را جمع می کردند و از دربار بیرون می ریختند. سبزه کاری اکنون نیز انجام می پذیرد، بدین گونه که چند روز پیش از آمدن نوروز، هر خانواده برابر با شماره ی کسانشان مشتی عدس یا گندم یا جو و یا هر دانه ی دیگر، میان لب تختها و بشقابهایی سبز می کنند و هنگام گشتن سال کهنه به سال نو سبزه ها را بر میان سفره ی هفت سین می گذارند و آنها را تا روز سیزده نوروز (سیزده به در) نگاه می دارند. آن روز سبزه ها را از خانه بیرون می برند و به دشت و صحرا می افکنند.

هفت سین یکی دیگر از آئینهای ایرانی است. آقای سعید نفیسی در گفتاری زیرعنوان »هفت سین « می نویسند:  »دمشقی در نخب ةالدهر فی عجایب البر و البحر در فصلی که درباره ی نوروز نوشته و می بایست از مآخذ معتبر و یکی از دانشمندان ایران گرفته باشد، درباره ی آداب نوروز دربار شاهنشاهی ساسانی می گوید: مردی وارد مجلس نوروزی پادشاه می شد و خوانی سیمین با خود می آورد که بر آن گندم و جو و نخود و کنجد و برنج از هریک هفت خوشه و هفت دانه و پاره ای شکر و دینار و درهمی گذاشته بودند، و آن را روبه روی پادشاه می گذاشت... چنان می نماید که در زمانهای بعد در نشاط و عشرت چند چیز دلپسند و گوارا که نخستین حروف نامهای آنها یکی بوده است با هم جمع می کرده اند، و گویا این بیت منسوب به فردوسی که در برخی از نسخه های شاهنامه است اشاره بدین معنی باشد:

ازین پنج شین روی رغبت متاب
شب و شاهد و شهد و شمع و شراب

هرچند که به عقیده ی من این شعر که تا اندازه ای استادانه نیست، از فردوسی نیست و بیشتر بدان می ماند که گوینده ی آن پس از سعدی بوده و به این مطلع معروف غزل سعدی نظر داشته است:

شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
 غنیمت است دمی روی دوستان بینی

 و این شعر را نسخه نویسان شاهنامه در آن وارد کرده اند...  پیدا است که این دو عادت (هفت دانه ی خوراکیِ عهد ساسانیان و هفت بوته ی چهارشنبه سوری) با یکدیگر توأم شده و هنگام تحویل سال، هفت چیز را که حرف نخستین آنها  »سین « است :  سیر، سرکه، سبزه، سمنو، سماق، سنجد و سیب در سفره می چینند، و بدان فال نیک می گیرند و شگون می زنند تا سال نو به فراوانی و نعمت و شادخواری و رفاه برگزار شود، و قطعا این هفت چیز جانشین آن هفت دانه ی خوراکی شده است که در دوره ی پیش از اسلام در خوانچه می گذاشته و در مجلس نوروز می نهاده اند، و حتی به مجلس پادشاهان هم می برده اند.  «

شب سوری
یکی از جشنهایی که به پیش درآمد نوروز برپا می داشتند، جشن شب چهارشنبه ی پایان سال بود. این جشن اکنون هم بسیار سنگین و زیبا برگزار می شود و میان مردم با خارسوزی و قاشق زنی و فالگوش نشینی و جز آن به جا آورده می شود. از جشن شب چهارشنبه ی پایان سال و چگونگی شیوه ی برگزاری آن، آگاهی بسیاری در دست نیست. کهنترین نوشته ای که از آن نام می برد کتاب تاریخ بخارا است. این کتاب را ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی ( ۲۸۶  ۳۴۸ ) به نیمه ی نخست سده ی چهارم، به زبان تازی به نام امیرحمید ابومحمد نوح بن نصر سامانی ( ۳۳۱  ۳۴۳ ) نوشته است.

ابونصراحمد قباوی در آغاز سده ی ششم هجری این کتاب را با برداشت پاره ای از مطالب و افزایش مطالبی چند از کتابهای دیگر بر آن به پارسی برگردانده، و بار دیگر محمد بن زفر بن عمر برگردانده ی او را به سال ۵۷۴ فشرده تر و کوتا ه تر به صورت کتابی که اکنون در دست است فراهم آورده. در این کتاب آ نجا که از خانه های پادشاهان که به بخارا بوده سخن می دارد، به شب سوری، که همان شب چهارشنبه سوری است، برمی خوریم:  »چون امیررشید از ستور بیفتاد و بمرد، در شب غلامان به سرا اندر آمدند و به غارت مشغول شدند، خاصگان و کنیزان منازعت کردند و سرای را آتش زدند تا همه بسوخت، و در وی هرچه ظرایف بود از زرینه و سیمینه همه ناچیز شد، و چنان شد که از بناها اثری نماند. و چون امیر سدید منصور بن نوح به ملک بنشست، اندر ماه شوال سال به سیصدوپنجاه به جوی مولیان، فرمود تا آن سراها را دیگر بار عمارت کردند و هرچه هلاک و ضایع شده بود بهتر از آن به حاصل کردند. آنگاه امیر سدید به سرای بنشست. هنوز سال تمام نشده بود که چون شب سوری چنان که عادت قدیم است آتشی عظیم افروختند. پاره ای آتش بجست و سقف سرای در گرفت، و دیگر باره جمله ی سرای بسوخت، و امیر سدید هم در شب به جوی مولیان رفت تا هم در آن شب خزینه و دفینه همه را بیرون برد. « این نوشته به درستی روشن می کند که گزاردن جشن شب چهارشنبه ی پایان سال در سده ی چهارم در ایران روایی داشته و بنا بر همین گفته، از آئین باستانی ایرانیان نیز به شمار می رفته است.

مردم در این جشن نیز چون سده شهر را آئین می بستند و چراغانی می کردند و آتش می افروختند و به گرد آتش می چرخیدند و آواز می خواندند و به پایکوبی و شادی می پرداختند.

آتش افروز
از نمایشها و بازیهایی که مردم چند روز پیش از دمیدن بهار و آمدن نوروز در می آوردند، گردش آتش افروز در کوچه و خیابان بود، که امروز آتش افروز به حاجی فیروز نام برگردانده است. آتش افروزها چند تن بودند که دسته دسته در گوشه و کنار شهر به راه می افتادند. اینها خود را به گونه ای خنده انگیز می آراستند و چهره ی خود را سیاه می کردند و جامه های سرخ به تن می کردند و کلاههایی دراز و شیپورمانند بر سر می گذاشتند و با ترانهخوانی و خودجنبانی و بازیگری به میان مردم می افتادند و ازشان چیزی می ستاندند.

این بازی ریشخندانگیز باید بازمانده ی نمایش  »کوسه برنشین « پارسیان باستان باشد. ایرانیان نمایش  »کوسه برنشین « را به نخستین روز از ماه آذر که می پنداشتند در چنین روزی جمشید از دریا مروارید بیرون آورده است، نشان می دادند. نمایش چنین بود که مردی زشت رو و کوسه ریش و یک چشم را که دیدارش خنده بر دل بینندگان می افکند بر روی خری می نشاندند و بادزنی به دستش می سپردند و او را در خیابان و بازار می گرداندند. میاندار و دسته ای که در پی او روان بودند چند تن از فرستادگان شاه نیز همراه بودند. مرد کوسه پی درپی با بادزن خود را باد می زد و بر روی الاغ بازی درمی آورد. بیرونی در کتاب التفهیم زیرعنوان »برنشستن کوسه چیست « می نویسد : »آذرماه به روزگار خسروان اول بهار بوده است. و به نخستین روز از وی از بهر فال، مردی بیامدی کوسه، برنشسته بر خری، و به دست کلاغی گرفته، و به بادبیزن خویشتن باده می زدی و زمستان را وداع همی کردی و از مردمان بدان چیزی یافتی. و به زمانه ی ما به شیراز همین کرده اند و ضریبت پذیرفته از عامل، تا هرچه ستاند از بامداد تا نیمروز به ضریبت دهد. و تا نماز دیگر از بهر خویشتن را بستاند. و اگر از پس نماز دیگر بیابندش سیلی خورد از هرکس.  «

نمایش کوسه برنشین پیش از این که به صورت آتش افروز در بیاید یک بار نیز بنابر طبیعت زمانه و ذوق مردم ریخت دگرگون کرد و به صورت  »پادشاه نوروزی « یا  »میرنوروزی « بدرخشید. اکنون نیز در پاره ای از شهرهای ایران نمایشی آمیخته با آداب سه جور نمایش  »کوسه برنشین « و  »پادشاه نوروزی « و  »آتش افروز « به چشم می خورد. بازی  »پادشاه نوروزی « چنین بود که مردم در نوروز برای گشادگی و شادمانی، کسی را به شاهی و امیری برمی گزیدند و جامه ی پادشاهی بر تنش می کردند و او را آرایش شاهانه می کردند و بر اسبی می نشاندند و گروهی را نیز چون درباریان و سپاهی می ساختند و در کوی و برزن در پی او به راه می انداختند و او می توانست هرگونه فرمان و دستوری بدهد.

به راه انداختن  »میر نوروزی « تا چندی پیش در بیشتر شهرهای ایران روایی می داشت، و در زمان قاجاریان به روزگار پادشاهی ناصرالدین شاه، در شهر قزوین این نمایش گرانتر و شگفت انگیزتر از دیگر جاهای ایران برگزار می شد، به طوری که در یکی از جشنهای نوروزی، ناصرالدین شاه که این بازی را ندیده بود، ولی از زیبایی و شکوه آن چیزها شنیده بود، پس از آسودگی از سلام نوروزی با چند تن از همراهان نزدیک خود، بی آنکه قزوینیها، به ویژه دسته ی بازیگرانشان از آمدن او آگاهی یابند، به شهر قزوین می رود و بر سردر بنای بیگلربیگی که برابر میدان عالی قاپو می بود، پس پرده می نشیند و از آنجا گروه نمایشگران »میرنوروزی « را می نگرد. همچنین از نامه ای که پزشکی از خراسان در سال ۱۳۰۲ خورشیدی برای شادروان محمد قزوینی می نویسد چنین برمی آید که این نمایش با برازندگی و زیبایی خاصی تا آن سال در شهر بجنورد داده می شده است.

سیزده به در
سیزده به در جشنی است که مردم این زمان در پس نوروز به روز سیزدهم فروردین ماه، برای پایان بخشیدن به سور نوروزی و دور کردن شومی و بدشگونی شماره ی سیزده برپا می دارند. مردم در این روز سبزه هایی را که از پیش از نوروز کاشته اند به دور می افکنند و از خانه های خود بیرون می آیند و به دشت و کوه م ی روند و در هوای باز و آزاد به بزن و بکوب و شادی و می خوارگی می پردازند.

جشن سیزده و باور داشتن به بدشگونی شماره ی سیزده در هیچ یک از نوشته های باستانی ایرانیان نیامده و گویا خوفناک شمردن شماره ی سیزده و جشن گرفتن روز سیزده فروردین، برای به در کردن و دور کردن شومی آن، از اندیشه های یونانیان باشد که به اسلام آمد و از آن راه به اندیشه ی ایرانیان راه یافت. دکتر شفق در گفتار  »مبارزه با خرافات « می نویسد:  »به موجب عقیده ی یونانیهای قدیم، انجمنی مرکب از خدایان دوازده گانه منعقد بوده و سیزدهمی وارد شده یکی از آنها را کشته و این مجلس را به هم زده و از همان روز عدد سیزده منحوس و بدشگون گشت. این عقیده با رسوخ غریبی در تمام جهان متمدن آن زمان انتشار یافت و مردم به همان عقیده گرویدند و از عدد سیزده ترسیدند. « از اینجا است که ایرانیان از دیرباز شماره ی سیزده را زشت و بدشگون می شمرند و از آن می ترسند و پرهیز می کنند.

  • ۷ فروردین ۱۳۹۷
مطالب مشابه
۰ دیدگاه
دیدگاه ها
×