وقتی آفتاب طلوع می کند (دلنوشته ای از علی اکبر صادقی، نقاش معاصر)

وقتی آفتاب طلوع می کند

شرف الشمس

وقتی آفتاب طلوع می کند

ریشه های کارهای من این جاها است؛ نقاشیهای مغازه ها، قهوه خانه ها، نانواییها، پرده خوانی، ابزار پدرم، کتابهای چاپ سنگی و خیلی چیزهای دیگر که در فضای آن موقع تهران جاری بود و کودکی و جوانیِ ما را احاطه کرده بود

وقتی آفتاب طلوع می کند

دلنوشته ای از علی اکبر صادقی، نقاش معاصر

سال آخر دبیرستان بودم. مدرسه ی ما قلهک بود. «نصرلله افجه ای» با یک دوست دیگرمان در «پاساژ علمی» یک کارگاه گرفته بودند؛ یک اتاق پانزده  شانزده متری. پاساژ علمی بین چهارراه مخبرالدوله و میدان بهارستان بود. مدرسه که تعطیل می شد، من سوار اتوبوس می شدم و می رفتم آنجا. آنوقت مثل الان ای نقدر شلوغ نبود. حداکثر نیم ساعته می رسیدم و من هم شروع کرده بودم برای خودم نقاشی کردن. «اصغر بیچاره» و «هارون یشایایی» و «بیژن جزنی» هم در طبقه ی دوم همان جا، یک کارگاه داشتند که کارهای تحقیقاتی و هنری می کردند. این همان بیژن جزنی بود که بعدها چپی شد و گروه چریکهای فداییِ خلق را درست کرد و چه قدر پسر خوبی بود. «منوچهر کلانتری» داییِ بیژن هم شریکشان بود.

یک روز در سال ۱۳۳۱ اصغر بیچاره آمد و گفت «اکبر تو می تونی از این پلاکاردای سینما بکشی؟»  گفتم «آره چرا نمی تونم بکشم؟» گفت برای فیلم «ولگرد» یک پلاکارد دو در سه می خواهیم. از همان ولگرد شروع شد و من کلی پلاکارد برای سردر سینماها کشیدم. قیمتی هم نداشت، ارزان بود. برای بعضی فیلمها دوتا یا سه تا می کشیدم. متأسفانه از هیچ کدامشان عکسی ندارم، غیر از یکی: فیلمی به اسم «مادموازل نیتوش». با افجه ای جلوی سینما ایستاده ایم و می خندیم.

داستانِ کشیدنِ یکی از این پلاکاردها خیلی بامزه است. پخش کننده ای آمد پیش من گفت: «آقای صادقی! من برای فیلم «در بارانداز» ِمارلون براندو و ناتالی وود، یک پلاکارد دو در چهار می خواهم. اما دوست دارم وسط این پلاکارد مهوش را بکشی که دارد می رقصد. این فیلم قرار است در سینماهای شهرستانها اکران شود و آ نجاها فیلم خارجی دوست ندارند، اما اگر ببینند مهوش در فیلم بازی می کند، بلیت می خرند و شلوغ می شود.» و واقعاً هم بین صحنه های فیلم، صحنه ی رقص مهوش را گذاشته بودند! بعدها دوباره آمد و گفت: « به مدد آن پلاکارد و صحنه ی رقص و آواز، خیلی فروش خوبی داشتیم.»

در این فاصله من دانشگاه هم قبول شده بودم. آن دوست دیگرمان هم در سازمان آب استخدام شد و رفت. به یک مغازه و کارگاه خیلی بزر گتر در پاساژ علمی نقل مکان کردیم. به افجه ای می گفتم آدم خسته می شود از این سر تا آن سر اتاق برود. من کارهای تبلیغاتی و گرافیک می کردم و سرمان شلوغ بود. ظهر که از دانشگاه برمی گشتم، تا ساعت ده  یازده شب مشغول بودم. دوستان و آشناهای زیادی هم پیدا کرده بودیم. یکی اش «عباس کیارستمی» که از طریق برادرخوانده اش، عباس فدایی مقدم که هم کلاس من بود با هم آشنا شدیم.

کیارستمی می آمد پیش من کار می کرد. ساعتی پنج تومن هم حقوق می گرفت. هر روز ساعتهای کاری اش را می نوشت و می انداخت توی یک صندوق. سر برج صندوق را باز، و ساعتها را حساب می کردیم. بعدها خیلی با هم دوست شدیم و همیشه با هم بودیم. فقط یک بار شد که من عباس را مدت نسبتا طولانی ندیدم و آن، وقتی بود که ازدواج کردم؛ تقریبا سه ماه شد.

علی اکبر صادقی

همان موقع «محمد بهرامی» که گرافیست مشهوری بود و «آتلیه پارس» را داشت، از من خواست روزی سه  چهار ساعت پیشش بروم و برایش کار کنم. من هم رفتم. تابستان که شد گفت: «صادقی الان کار کم شده. تو برو و اول مهر دوباره بیا.» من هم رفتم و برنگشتم. هرچه قدر هم که اصرار کرد قبول نکردم. حتا می خواست دستمزدم را سه برابر کند، اما دیگر آ نجا نرفتم و همان، شد اولین و آخرین باری که برای یک نفر دیگر کار کردم. مدتی هم در دانشگاه تدریس کردم اما کاری نبود که دوست داشته باشم. نمی توانستم این تعهد را قبول کنم. می خواستم آزاد باشم. می خواستم برای خودم باشم.

تا از آن دوران نگذشته ایم، دانشگاه رفتن را هم بگویم. بعد از این که در کنکور قبول شدم، باید یک آزمون عملی را پشت سر می گذاشتیم. بیژن جزنی آمد و راهنمایی ام کرد که این امتحان، یک "فرمول خاص" دارد. خیلی پسر خوبی بود. گفت که عمویش که در وزارت فرهنگ و هنر کار می کرد، کلاسی گذاشته و فوت و فن کار را یاد می دهد. چهار پنج جلسه در آن کلاسها شرکت کردم.

موقع امتحان اما بدترین جای سالن نصیبم شد؛ روبه روی پنجره، جوری که مدل نقاشی ضدنور شده بود و من تقریباً هیچ چی نمی دیدم. اما وقتی کشیدم، آقای حیدریان که استاد همان دانشگاه بود گفت «باریکلا پسر، باریکلا. برو قبولی. و قبول شدم. اینجا بود که پدرم بالاخره نقاشی را پذیرفت، با این که همیشه دوست داشت من دکتر و مهندس شوم. اما وقتی وارد دانشگاه شدم، قبول کرد که می توانم آن جور که خودم دوست داشتم موفق شوم. بعدها وقتی به عنوان «چهر هی ماندگار» رسیدم، خبرنگاری ازم پرسید: «آرزویت چیست؟» و من تنها آرزویم این بود که پدرم زنده بود و می دید که چهره ی ماندگار شده ام.

ازدواجم هم ماجرایی بود. پانزده شانزده بار خواستگاری رفتیم. یک کراوات در آتلیه ام داشتم که مخصوص همین کار بود. مثلاً پدرم زنگ می زد و می گفت امشب قرار خواستگاری داریم. من هم آن کراوات را با هر پیراهن و شلواری که بود می بستم و می رفتیم. هیچ کدامشان هم نمی شد، چون من روی تک تکشان ایراد می گذاشتم و سنگ می انداختم؛ این قدش بلند است، آن کوتاه است، آن یکی چاق است. تا رسیدیم به آخری. از آتلیه که می خواستم بیرون بیایم، کیارستمی روی یکی از وسایل علامتی زد که «اکبر! این خط، این نشون. با همین عروسی می کنی.» من خندیدم و آمدم بیرون.

رفتیم خانه ی آقای بنی هاشمی. ایشان اولین کارخانه ی بلورسازیِ تهران را درست کرده بود و دستی به خیر داشت. یکی از کارهایش، ساختن «مسجد بنی هاشمی»  است که الان اسمش بنی هاشم شده و در خیابان گرگان است. من دخترشان را قبلاً ملاقات نکرده بودم. فقط از طریق عکس همدیگر را دیده بودیم. آشناییِ دو خانواده هم در عروسیِ دختر برادر خانم بنی هاشمی اتفاق افتاد که پدرم هم دعوت بود. عکسی گرفته بودند که دختر آقای بنی هاشمی هم در آن بود. من عکس را دیدم و پسندیدم. عکس من را هم نشان او داده بودند و او هم خوشش آمده بود.

البته اینها مربوط به یک سال قبل از خواستگاری است. آن موقع قرار بود به خارج برود و تحصیل کند. می خواست پزشکی بخواند. آقای بنی هاشمی آدم روشنفکری بود. مثلاً همه ی بچه هایش را به محض این که هجده سالشان می شد، می فرستاد تعلیم رانندگی که تصدیق بگیرند. من که فهمیدم قرار است از دختر ایشان خواستگاری کنیم و می دانستم که قرار است برای تحصیل به خارج برود، به پدرم گفتم نمی خواهم جلوی درس خواندن او را بگیرم، که پدرم گفت منصرف شده و رفتیم.

قراری با پدرم گذاشته بودیم که اگر من سیب یا هر میوه ی دیگری که بود را برداشتم و گاز زدم، یعنی پسندیدم. در همان مجلس، وقتی من و خانم همدیگر را دیدیم، یک دل نه صد دل عاشق هم شدیم. من سیب را گاز زدم و ازدواج کردیم. الان پنجاه سال می گذرد و ما هنوز همدیگر را دوست داریم. بزرگترین حامیِ من همسرم است. چند وقت پیش دوستی از خارج آمده بود و می گفت: «من تا حالا دوبار ازدواج کردم و هر دوبار جدا شدم. تو چه طور همچنان با زنت زندگی می کنی؟» گفتم: «برای اینکه تو هیچ وقت چنین عشقی نداشته ای.»

برگردیم به کار. من همیشه سعی می کردم کاری کنم که دیگران نکرده باشند، مثلاً ویترای. وقتی من کار با ویترای را شروع کردم، در ایران کسی سراغ این تکنیک نرفته بود و اصلاً آن را نمی شناختند. با این که خیلیهایشان کسانی بودند که خارج رفته بودند و تحصیل کرده بودند. همانها که برای ما نقش معلم را داشتند، مثل آقای حیدریان و آقای جواد حمیدی.

علی اکبر صادقی

حیدریان همیشه می گفت: «قبل از هرکاری باید طراحی و آناتومی را یاد بگیرید. بعد از آن هرکاری دلتان خواست بکنید، اما این پیش نیاز است. قبل از همه این را یاد بگیرید و تمام کنید.» خیلی هم دقت می کرد و سخت می گرفت. مثلاً یک بار از طرح من به خاطر نیم سانت بالابودنِ شانه ایراد گرفت. من با خودم فکر می کردم که نیم سانت به کجا برمی خورد؟ اما بعدتر فهمیدم که حیدریان می خواست خوب دیدن را یادِ ما بدهد؛ این که مثلاً چرا ریشه های چنار این شکلی است؟ چرا در جاهای خشک مثل ایران، شاخه های درختان صاف بالا می رود؟ چرا جایی که هوا سرد و برفی است، شاخه ها رو به پایین اند؟ من به تمام اینها فکر می کردم و سعی می کردم دقیق نگاه کنم و همان که می بینم را بکشم. این میراث آقای حیدریان است.

حالا جدیداً کارهایی در حراجی ها فروخته می شود، که بیشتر از این که خوب و هنرمندانه باشند، بازاری اند. خریدارها هم با همان سلیقه و منشِ بازار آثار را انتخاب می کنند. همین چند وقت پیش، دوستی با کلی چَک و چانه، دو تابلو از من خرید؛ به یک سوم قیمت. چند روز بعد از این که اولی را برد ، تماس گرفت که رنگ تابلو با دکوراسیون خانه ی ما هم خوانی ندارد. گفتم که «بیار برات درستش کنم.» وقتی آورد تابلو را گرفتم، پولش را برگرداندم و دیگر هرچه اصرار کردم تابلو را پسش ندادم. کسی که تابلوی من را به خانه اش می برد، باید برایش ارزش قائل شود، نه این که با مبل و آباژورش آن را بسنجد. تابلوی نقاشی کالای بازار نیست. برای من که هیچ وقت نبوده و هرگز نخواهد بود.

یادم هست که ده یازده سالم بود. مادرم یک پنج ریالی بهم می داد و می گفت برو یک کیلو گوشت بگیر. گوشت کیلویی پنج زار بود. من پول را می گرفتم و می آمدم دم قصابی می ایستادم. دورتادور قصابی، آن بالا، نقاشیهای قهوه خانه ای بود. خیلی این نقاشیها را دوست داشتم. می ایستادم به تماشا کردن؛ یک ربع، نیم ساعت، یک ساعت. یکهو محمدآقای قصاب داد می زد که «چی می خوای دو ساعته اونجا وایسادی!؟» یک کیلو گوشت را می گرفتم و می رفتم. پایین تر، قهوه خانه بود. آنجا هم کلی نقاشی داشت. باز هم می ایستادم و نگاه می کردم. خسته نمی شدم.

به خانه که می رفتم مادرم گوشم را می کشید و نیشگونم می گرفت که «ذلیل مرده! سه ساعته رفتی. من صبح می خواستم آبگوشت بذارم. الان ظهر شد!» من هم هربار بهانه ای می آوردم و به خیر می گذشت. یا آن معرکه های پرده خوانی. جلوی دبیرستان جم که کیارستمی و آغداشلو هم همانجا درس می خواندند، کوچه ی خیلی پهنی بود که هرچه جلوتر می رفتی باریکتر می شد. پرده خوانها می آمدند آنجا و معرکه می گرفتند. من می نشستم و محو نقاشی می شدم. اصلاً نمی شنیدم نقال چی می گفت. حواسم فقط به نقاشیها بود. بعد که نقالی تمام می شد، همه می رفتند، اما من هنوز داشتم توی نقاشی سیر می کردم. تا این که نقال بهم می گفت «پاشو برو دیگه. تموم شد.»

یا کتابهای چاپ سنگی. من از دیدنشان سیر نمی شدم. پدرم چند تا از این کتابها داشت که من مدام نگاه می کردم و کیف می کردم و لذت می بردم. از آن طرف آلبوم تمبر پدرم هم بود. من دانه به دانه ی آنها را بررسی می کردم که چه طور کشیده شده اند. همینها انگیزه شد برای من که نقاشی بکشم؛ هر روز بیشتر از روز قبل. آنقدر این شوق و علاقه زیاده شده بود که از بقیه ی چیزها می ماندم. مثلاً دوبار در کلاس هفتم رفوزه شدم. این سابقه را که در نظر می گیرم، می فهمم چرا پدرم نقاشی کردن من را سخت می پذیرفت، و این اتفاق تا قبولی در دانشگاه به تأخیر افتاد. نقاش نمی توانست جای دکتر و مهندس را در ذهن پدر من بگیرد.

خودش بهترین مهندس ماشین چاپ در ایران بود و حتا دو بار به هایدلبرگ آلمان دعوت شده بود. وقتی هم که بازنشسته شد از کارش دست نکشید؛ فقط به جای ماشین چاپ، وسایل مردم را تعمیر می کرد. پول هم نمی گرفت. می گفت: «من که کاری ندارم، بگذار [مثلاً] چرخ خیاطیِ این پیرزن را درست کنم.»

پایین حیاط یک کارگاه کوچک داشت، با کلی وسایل؛ اره و مته و دریل و اینها. در کارگاه را هم همیشه قفل می کرد. من عاشق این بودم که با این ابزار کار کنم و راهش را پیدا کرده بودم. یک میخ کج را توی قفل فرو می کردم و قفل باز می شد. آنجا صندلی می ساختم و میز و نیمکت و این جور چیزها. بعدترها خودم را به پدرم لو دادم و اعتراف کردم که می توانستم قفل کارگاهت را باز کنم. پدرم گفت «من می دیدم این ابزارا بعضیاشون خراب می شن، کند می شن. نگو کار تو بود.»

علی اکبر صادقی

اصلاً کار فنی را دوست داشتم و هنوز هم دارم. مجسمه هایم محصول همین علاقه است. یک بار کیارستمی و پسرش «بهمن» رفته بودند لب دریا. بهمن کلید را در ماشین جا گذاشته بود و در هم قفل شده بود. کیارستمی هم که دید بهمن خیلی نگران است و حتا گریه می کند گفت «اصلاً غصه نخور. الان میریم اکبرو می آریم بازش می کنه.» من هم مثل یک جراح، با سیخ و انبردست و آچار از راه رسیدم و در ماشین را باز کردم.

ریشه های کارهای من این جاها است؛ نقاشیهای مغازه ها، قهوه خانه ها، نانواییها، پرده خوانی، ابزار پدرم، کتابهای چاپ سنگی و خیلی چیزهای دیگر که در فضای آن موقع تهران جاری بود و کودکی و جوانیِ ما را احاطه کرده بود.

اصولا آن موقع دوران جالبی بود؛ عصر اتفاقات بزرگ. یکی از آن اتفاقها کانون پرورش فکری بود. خیلی از آدمهای بزرگِ هنر ما، یا در کانون پرورش یافتند، یا با آن هم کاری می کردند. نمونه اش کیارستمی و«امیر نادری». یکی از مهمترین خصوصیات کانون، فضای باز و ذهنِ روشنِ گردانندگان و مدیران آ نجا بود. من یادم نمی آید که مثلاً سناریویی به دلیل مسائل سیاسی یا اعتقادی، آنجا رد شده باشد. کیارستمی وقتی اولین فیلم کوتاهش را ساخت، هرکاری خواست کرد و از این نمونه ها کم نیست. «لیلی امیرارجمند» رئیس کانون، هیچ ایرادی نمی گرفت. حتا خودش کمک می کرد که کارها با مشکلی مواجه نشوند. خود من فیلمی ساختم به اسم «گلباران». خانم امیرارجمند ازم پرسید «داستانش چیست؟»  گفتم: «قصه ی دو تا شاه است که با هم درگیر دعوا و جنگند.» گفت «صادقی! نگو دو تا شاه. بگو دو تا حاکم. سری که درد نمی کنه رو دستمال نمی بندند. تو که می بینی حکومت روی کلمه ی "شاه" حساسه.» از این آدمها هم در کانون کم نبود.

اینها آدم را سر ذوق می آورد. باعث می شد با علاقه ی بیشتر کار کنی و بخواهی در حوزه های مختلف دست به تجربه بزنی. خود من هرکاری که می خواستم می کردم. همین الان هم همین جور است. همه کاری بلدم. فیلم ساخته ام، سناریو نوشته ام، طراحی، نقاشی و گرافیک کار کرده ام. حتا نجاری. اصلاً شغل دوم من نجاری است. مبلمان، تختخواب، میز و خلاصه همه ی وسایل چوبی را می توانم بسازم. برای خانه ی خودم ساخته ام. تعمیرات هم بلدم. تلویزیونی داشتیم که دگمه ی روشن / خاموشش خراب شده بود. رفتیم نمایندگی، گفتند این را نداریم و باید سفارش بدهیم از ژاپن بیاید. چند ماه طول می کشید. آمدیم خانه. تکه ای کائوچو داشتم، آن را تراشیدم و گذاشتم سر جای آن دگمه ی خراب. از روز اولش هم بهتر شد. وقتی همچین اتفاقی می افتد کیف می کنم.

اصلاً برای کار ذوق دارم. شبها وقتی می خوابم، دلم شور کار جدید را می زند و وقتی صبح بیدار می شوم و می بینم نور آمده، از این که یکی دو ساعت بعد قرار است بنشینم و نقاشی کنم، شوق تمام وجودم را می گیرد. من عاشق نقاشی ام. آنقدر ایده و فکر دارم که نهایت ندارد. بارها ازم خواسته اند که مثلاً از فلان تکنیک دوباره استفاده کن. اما قبول نمی کنم، چون از آن گذشته ام و به چیز جدیدی رسیده ام.

علی اکبر صادقی

اما چیزی که هیچ وقت برایم کهنه نمی شود روایت است؛ این که هر تابلو یک سیر درونی دارد. نمی خواهم تابلو بعد از ملاقات اول تمام شود. دوست دارم هرکس که تابلو را نگاه می کند، هرچندبار هم که دیده باشد، باز چیز جدیدی درش پیدا کند. گاهی اوقات حتا ازم سؤال می کنند که «صادقی! منظورت از این اِلمان چیست؟»  ولی اگر من آ نچه منظورم بوده را بگویم، ذهن بیننده را به آن مسیری که از پیش تعیین کرده ام هدایت می کنم، جلوی خلاقیت او را می گیرم و فکرش را محدود می کنم. پس می گویم «تو چی فکر می کنی؟»  و جوابهایی که می گیرم خیلی وقتها باعث رَشکم می شود، چون اصلاً به آن موضوع فکر نکرده بودم و ناخودآگاه پیدایش شده.

موضوع دیگری که راجع به تغییر سبک و تکنیک می توانم بگویم، این که من کارمند اداره ی نقاشی کردن نیستم؛ که صبح پشت میزم بنشینم، همان کار دیروز را بکنم، بعدازظهر برگردم خانه و چرت بزنم و بعد که بازنشسته شدم، بروم پارک و با دوستانم صحبت کنم. من این تکرارها را دوست ندارم. تکرار منجمدم می کند. برای همین ذهنم مدام دنبال کار نو می گردد. حتا چند سال پیش که گرفتار افسردگی شده بودم و وقتی پای سه پایه می نشستم، نمی توانستم نقاشی کنم، با خودم گفتم «این جوری نمی شه!» شروع کردم به نوشتن. صد و پنجاه صفحه نوشتم؛ چیزی شبیهِ شعر.

یک سال طول کشید، اما یک روز به خودم گفتم «بسه. یعنی چی؟ افسردگی یعنی چی؟»  و خودم را معالجه کردم و برگشتم به نقاشی؛ با رنگهای تند، غلیظ و شفاف، قرمز، سبز، آبی.

آن افسردگی نمی دانم از کجا آمده بود. شاید مثل یک سرماخوردگیِ ساده از هوا، اما هرچه بود، از مثلاً فوت کسی نبود. چون من اصلاً مرگ را تحویل نمی گیرم. حتماً دیده اید که مردم وقتی عزیزی را از دست می دهند، کنار قبر می روند، کفن را کنار می زنند و برای بار آخر آن عزیز را نگاه می کنند. من هرگز این کار را نکرده ام، حتا برای پدرم، حتا برای مادرم. برای این که می خواهم زنده بودنشان همیشه در وجودم بماند. سر مزار کیارستمی هم نرفته ام. دوست دارم عباس هما نطور که همیشه می گفتیم و می خندیدیم و شوخی می کردیم، همیشه برایم زنده بماند. زندگی خیلی برایم مهم است.

همان زندگی ای که در کارهای عباس جریان دارد و در کارهای خودم نیز. این کارها ایرانی اند. از وجود و فرهنگ من در این سرزمین آمده اند. وقتی شما کارهای مثلاً یک نقاش مکزیکی را نگاه می کنید، می بینید که رنگی که روی بوم می گذارد، چرخش قلمش، فرم کارهایش، همه برگرفته از آب و هوا و محیط خودش است. یا نقاشان اروپایی، هندی، چینی و ژاپنی. با این که سبکهای مدرن به سرعت وارد هنر می شوند، اما باز هم می شود فهمید که این نقاشی، هندی است یا ژاپنی.

نقاشی و هنر ایرانی هم این نیست که بوم را از بته جقه و این جور چیزها پُر کنیم. روح فرهنگ ایرانی باید در کارها بیاید. و این با نگاه کردن، دقت و مطالعه ایجاد می شود. وقتی آن روح، ساکن تابلوی شما و هنر شما شود، هرجای دنیا که اثر به نمایش درآید، می شود فهمید که یک ایرانی خالقش بوده. این خیلی مهم است. شما وقتی انیمیشنهای من را هم نگاه کنید، این خصوصیت را درشان می بینید، با این که نه دیالوگ دارند و نه نریشن.

علی اکبر صادقی

بیخود نیست که تابلوهای گوگن و ون گوگ می رود روی دیوار موزه ها و همیشه مورد توجه است. این درست، که ایرادی ندارد اگر یک نقاش ایرانی یک تابلوی سه متر در سه متر بسازد، همه اش سیاه و یک نقطه ی سفید بگذارد آن وسط، اما در نهایت تاریخ معلوم می کند که کدام نقاشی و کدام اثر ماندگار است و بر دیوار موزه ها باقی می ماند.

نوآوریِ تکنیکی مهم است، اما همه چیز نیست. ببینید؛ هنر سه بخش دارد: صنعت هنر یا شناخت ابزار، مبانیِ هنر و خلاقیت. خیلیها دوتای اول را دارند، اما در خلاقیت مانده اند. دنباله رواند. یکی از بدیهای حراجیها، تولید و بازتولید این دنباله روها است. وقتی جوانی می بیند یک تابلو به قیمت گران فروخته می شود، با خودش می گوید من هم مثل این بکشم و نانم را بیندازم توی روغن. به همین دلیل من خیلی کم در حراجیها شرکت می کنم.

البته نوآوریهای جدید، کارهای جدید، خیلی هم خوب است. بعضیهایشان فکرهای خیلی عجیب و غریب و جالبی دارند. بعضیها خیلی سؤال برانگیزند. باید بیایند و باشند، اما به نظر من اینها مزه ی هنرند. مثل گردویی که با نان و پنیر می خوریم. بیشتر این نوآوریها و اتفاقها ماندگار نیستند. اما فیلمهای مثلاً دسیکا را ببینید. بی جهت نیست که «دزد دوچرخه»  هنوز هم فیلم مهمی است و هنوز می توان از تماشایش لذت برد. روی همین اصل است که برای بازار کار نمی کنم. با این که پولهای خوبی هم می دهند. مثلاً می آیند و می گویند پرتره ی خودشان و همسرشان را من با سبک و تکنیک خودم بکشم. اما من هیچ وقت حاضر نیستم چنین کاری کنم. من باید کار خودم را بکنم.

شاید دلیل این که این روزها کمتر کتاب می خوانم هم همین باشد. شاید از این که افکارم را منحرف کند فرار می کنم. «صد سال تنهاییِ» مارکز چنان تأثیری رویم گذاشت که گفتم نکند به سمت آن تأثیر بروم. این روزها بیشتر صفحه ی حوادث روزنامه ها را می خوانم و موسیقی گوش می کنم. نه از آن موسیقیهای قدیمی و نوستالژیک، بلکه موسیقیِ جدید و کمتر شنیده شده؛ رپ، هاوس، هیپ هاپ، موسیقیِ روز ترکی، ایتالیایی، انگلیسی، اسپانیایی. البته موسیقیِ خودمان را هم خیلی دوست دارم؛ مثلا کامکارها، بنان و خیلیهای دیگر. اما فعلاً در برنامه ام نیستند.

در حال حاضر مشغول آماده کردن مجموعه مجسمه های«پرنده ها»  هستم. خیلی دوستشان دارم و خیلی برایشان وقت و انرژی می گذارم، تا حدی که انگشتم درد می گیرد و از کار می افتد. اما من از رو نمی روم. با دست دیگرم کار می کنم.

همین جا هم می مانم؛ در وطن، در بهترین جای دنیا. و به خلیج همیشه فارس سوگند می خورم که راضی ام.

  • ۲۳ فروردین ۱۳۹۷
مطالب مشابه

کانال تلگرامی طومار

۰ دیدگاه
دیدگاه ها
دعا و طلسم
هاروس
×