من اولین کسی بودم که در ایران انیمیشن ایرانی ساختم. اولینش «هفت شهر» بود که گفتار متنش را «احمد شاملو» خوانده

اگر بپرسید «تصویرسازی را از کِی شروع کردی؟»  باید بگویم: «از خیلی وقت پیش!» شاید اولین کتابی که تصویر کرده ام «گلستان و مُلستان» (از مجموعه ی قصه های خوب برای بچه های خوب) اثر مهدی آذریزدی بوده باشد. تازه به دانشگاه رفته بودم و هم زمان ویترای هم کار می کردم.

تا این که به سربازی رفتم و افسر وظیفه ی نیروی هوایی شدم. آنجا آقای «شیروانلو» می گشت و هنرمندانی را که کار خاصی انجام می دادند پیدا می کرد و بهشان سفارش می داد؛ متن هایی برای تصویرگری. مرتضا ممیز، دادخواه، فرشید مثقالی و خیلی های دیگر هم در میان این هنرمندان بودند. من سعی می کردم به شیوه ای ایرانی نقاشی کنم، با الهام از مثلاً نقاشی های قهوه خانه ای و چاپ سنگی و امثال اینها. البته کپی نمی کردم؛ بیشتر تلاشم بر این بود که قواعدش را بفهمم و روح جاری در آنها را درک کنم.

این کارها مصادف شد با تأسیس کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، و مدیران کانون کارهایم را دیدند و خوششان آمد. از من دعوت کردند که «بیا و همکاری کن؛ ما هنوز انیمیشن ایرانی نداریم و نساخته ایم.» اولین روزی که نزد خانم لیلی امیرارجمند، مدیر کانون رفتم لباس نظامی تنم بود. بعد از حرف ها و توافق ها، خانم امیرارجمند با خنده گفت: «از فردا با این لباس نیا و لباس معمولی بپوش.»

استاد علی اکبر صادقی

من اولین کسی بودم که در ایران انیمیشن ایرانی ساختم. اولینش «هفت شهر» بود که گفتار متنش را «احمد شاملو» خوانده. هم زمان تصویرگری کتاب هم می کردم. شاید پانزده شانزده کتاب شده باشد. مثل سخنان حضرت علی و سخنان حضرت محمد که در لایپزیک جایزه ی بهترین تصویرگری کتاب را گرفت.

اصلاً راهِ گرفتن جایزه از جشنواره های خارجی با کارهای ما هموار شد. قبلش از این خبرها نبود. حتا خود ما موقعی که شروع به کار کردیم هیچ تجربه ای نداشتیم و در واقع نمی دانستیم "چی به چی است؟" من نقاش بودم و کانون مجبورم کرد به فیلمسازی. اصلاً نمی دانستم دکوپاژ یا تدوین چی هست. کسی هم دوربین مخصوص انیمیشن نداشت و از نزدیک هم ندیده بود. به خاطر همین، فیلم هفت شهر با وجود نقاشی های خوب، ایرادهایی هم دارد. بعد از آن رفتم و راجع به سینما، امکانات آن و ساختار فیلم مطالعه کردم و سعی کردم عیب ها را برطرف کنم. نتیجه ی این مطالعه ها شد فیلم دومم: «گلباران» ؛ اولین انیمیشنی که در خارج از ایران جایزه گرفت.

شیوه ی کاری ام اینطور بود که من به عنوان طراح و کارگردان حرکت اول و آخر را می کشیدم و بعد بقیه ی گروه این فاصله را پر می کرد. حالا به این کار می گویند بیتوینBetween  زدن. بعد رنگ فیلم را می ساختم، چون تمام فیلم باید از نظر رنگی یکدست می شد. البته این کار هم به کمک یک گروه انجام می گرفت. در واقع آن انیمیشن ها با کار گروهی ساخته شد؛ گروهی که تدوینگر و صداگذار و دیگران هم عضوش بودند.

استاد علی اکبر صادقی

بعد از «هفت شهر» و «گلباران» چهار فیلم دیگر هم ساختم: «من آنم که» ، «ملک خورشید»  ، «رُخ»  و «زال و سیمرغ». جایزه های زیادی هم گرفتم. مثلاً «رخ» در آمریکا از بین دوهزار فیلم از سی و هشت کشور، جایزه ی اول را برنده شد، یا «من آنم که» از جشنواره ی برلین جایزه ی صلح گاندی را گرفت.

اما بعد از این شش فیلم، فیلم سازی را گذاشتم کنار. تصویرسازی کتاب را هم و همچنین ویترای را. نه این که دلزده شده باشم یا از آن کارهایم راضی نباشم، فقط نمی خواستم خودم را تکرار کنم. همین الان هم که نگاهشان می کنم می بینم کارهای خوب و موفقی اند؛ مثلاً تصویرهای کتاب «پهلوان پهلوانان»  یا «پیروزی». اما می خواستم قدم به راه های جدیدتری بگذارم. می خواستم دنیاهای جدیدی کشف کنم. آثار تازه، تکنیک های امتحان نشده، مضامین نو. هرچند که تمام آن کارهای قبلی را با عشق و علاقه انجام داده بودم و بسیار دوستشان داشتم، اما مسیرهایی باقی مانده بود که طی شان نکرده بودم؛ هنوز هم باقی مانده است. به خاطر همین برگشتم به کار اصلی ام، نقاشی.

وقتی انقلاب شد خیلی چیزها تغییر کرد. حتا بعضی می خواستند گذشته را هم تغییر دهند. می گفتند: «چرا پهلوان های تو ریش ندارند؟ چرا فقط سبیل؟ آن هم سبیل به این بزرگی!» پیشنهاد کردند که تصویرها را اصلاح کنم و وقتی من زیر بار نرفتم، خودشان دست به کار شدند. خدا را شکر نتیجه ی کارشان چنان بد شد که چاپش نکردند.

مصداق ها هم عوض شده بود. من خودم را یک نقاش ایرانی که کارهای مذهبی و حماسی می کند می دانم. اما روش و جهان بینی خودم را دارم. یک بار کتابی بهم دادند راجع به هشت سال دفاع مقدس. این هم حماسه بود، اما بهشان گفتم: «من تانک و سرباز و اینها را نمی توانم تصویر کنم. کار من نیست. فقط می توانم از این ور و آن ور کپی کنم. اما نتیجه ی کار دیگر علی اکبر صادقی نخواهد بود.»

استاد علی اکبر صادقی

کانون هم از تغییر بی نصیب نماند. هرچند که تا همین الان هم سرپا است و در این سال ها کارهای خوبی هم کرده، اما آن دوره ی طلایی دیگر تکرار نشد. تأسیس کانون رنسانسی در هنر ایران به وجود آورد. تمام آن جوان ها و اساتید سعی می کردند بهترین کارشان را ارائه دهند، و این برای پول نبود؛ عشق بود. همه ی ما عاشق کارمان و اثری که ارائه می کردیم بودیم. اصلاً اسامی هنرمندانی که با کانون کار می کردند را اگر نگاه کنیم، هوش از سرمان می رود. همین امروز وقتی بخواهید از بزر گترین فیلمسازان ایرانی نام ببرید، حتماً اسم «عباس کیارستمی» ، «امیر نادری» ، «بهرام بیضایی» در بین اسامی دیده می شود. شروع کار هر سه ی اینها با کانون بوده. یا «فرشید مثقالی» در تصویرگری.

از آن مهم تر این که همه ی ما در آن فضا دوست بودیم و سعی می کردیم به هم کمک کنیم. هرکس کار ویژه ی خودش را می کرد و حسادتی وجود نداشت. من و کیارستمی بیشتر از شصت سال با هم دوست بودیم. همیشه راجع به کار با هم حرف می زدیم و بحث می کردیم و اگر می توانستیم کمکی می رساندیم. از دوستان دیگرم «نادر ابراهیمی» بود. او پنجشنبه ها می رفت کوه و وقتی برمی گشت با هم آبگوشت می خوردیم و کار می کردیم. دوست خانوادگی شده بودیم. یک کتاب راجع به من نوشته به اسم «ال فبا» ؛ نقاشی هایم را تحلیل کرده. همیشه می گفت «تو راجع به کارهایت صحبت نکن. تو کارت را کرده ای. بگذار بقیه راجع به آنها حرف بزنند.»

من در فضای فرهنگی ایران به دنیا آمده ام، کار کرده ام و بزرگ شده ام. همین راه را هم ادامه می دهم. هنوز هم از نقاشی سر ذوق می آیم و هنوز هم با انرژی و روحیه کار می کنم

یکی از دلایل موفقیت کانون فضای باز و ذهن پذیرای مدیران آن بود. مثلاً خیلی از هنرمندانی که با کانون همکاری می کردند، سابقه ی کمونیستی داشتند، آن هم در حکومت شاه که چشم دیدن کمونیست ها را نداشت. خیلی ها که این سابقه را اصلاً پنهان نمی کردند و حتا علاقه شان را هم حفظ کرده بودند. اما کسی به دلیل گرایش سیاسی و اعتقادی مانع کارشان نمی شد. حتا خود خانم امیرارجمند کمک می کرد که مشکلی در ارائه ی اثر ایجاد نشود. ماجرای تبدیل دو "شاه" به دو "حاکم" که پیش از این تعریف کرده ام یک نمونه اش.

استاد علی اکبر صادقی

در این سال ها من همچنان سعی کرده ام کاری را بکنم که فکر می کردم و فکر می کنم درست است. من در فضای فرهنگی ایران به دنیا آمده ام، کار کرده ام و بزرگ شده ام. همین راه را هم ادامه می دهم. هنوز هم از نقاشی سر ذوق می آیم و هنوز هم با انرژی و روحیه کار می کنم. اصلاً اخلاقم همین است. همیشه شوخی می کنم و می گویم و می خندم. یک نمونه اش جشن تولدی که همین چند روز پیش برایم برگزار شد. همسر یکی از دوستانم که در ابتدا چیزی نمی گفت و سرش پایین بود، آخر مهمانی بهم گفت: «من خیلی از شما می ترسیدم، اما دیدم که چه قدر خوش اخلاق و بذله گویید.» یا وقتی با یکی از مجله های خارجی مصاحبه داشتم؛ عکاس آن مجله که ایرانی بود برایم تعریف کرد که وقتی دوستش متوجه شده می خواهند سراغ من بیایند، گفته که صادقی خیلی بداخلاق و ترسناک است. اما همان عکاس بعد از مصاحبه نظرش عوض شد.

در خانواده هم همین است. همیشه به بچه هایم می گویم: «عصبانیتتان را به خانه نیاورید. بگذاریدش توی یک کیسه، در کیسه را محکم گره بزنید و بگذارید بیرون. توی خانه همه باید خوش اخلاق باشند. فردا که خواستید بروید، کیسه را بردارید و ببرید.» البته همسرم بیشترین تأثیر را در ایجاد این فضا در خانه دارد. او بزر گترین یاور و حامی همه ی ما است. من خیلی ازش ممنونم و خیلی دوستش دارم. با این که خودش نقاش یا هنرمند نیست، اما بزرگ ترین کمک ها را او به من می کند. اصلاً مگر همه باید هنرمند باشند؟ من وقتی مردی را می بینم که نان زیر بغل دارد و دارد به خانه اش می رود، اشک در چشمانم جمع می شود. پیش خودم به او می گویم: «امیدوارم با این نان پیش زن و بچه ات بروی و در کنار هم کیف کنید؛ حتا اگر نان خالی می خورید خوشحال باشید.» من عاشق این مردمم. عاشق این سرزمینم.
 


بیشتر بخوانید

  • ۲۹ تیر ۱۳۹۷
  • ۰
  • 55 کاربر | امتیاز: 5 از 5
کل نظرات (۰)